ازرقی هروی | قصاید | شماره ۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در سپهر دولت آمد کامجوی و کامران از شکار خسروی آن آفتاب خسروان آسمان داد و همت، آفتاب تاج و تخت نور جان میر جغری، شمع شاه الب ارسلان مفخر سلجوقیان، شمشیر میرالمؤمنین شمس دولت، زین ملت، کهف امت، شه طغان خون و آتش در بلارگ، زهر و باد اندر خدنگ کوه و گردون در جنیبت، ابر و دریا در سنان نوک زوبین خسته اندر نافه آهوی مشک زهر پیکان رانده اندر زهره شیر ژیان هر که او نخجیرگاه خسرو ایران بدید از شگفتیهای عالم نیست طبعش را بیان بر سپهر کوه پیکر هر طرف پر گنده بود لاله شمشاد پوش و گلبن پروین نشان جعدشان بر سوسن سیمین فکنده عودتر زلفشان بر لاله رنگین نهاده ضیمران آهوان خیمگی هر ساعتی بر کوه و دشت بر کشیدندی بروی شیر گردنکش فغان خاک چون اشکال اقلیدس شد از شاخ گوزن در بر هر شکل حرفی از خدنگ جان ستان چنگ باز اندر هوا و شاخ رنگ اندر زمین این معلق، آن مجعد، این ز مشک، آن زعفران بر زمبن چشم گوزنان، راست گویی ضف زده اختران جزع پیکر در عقیقن آسمان روی آهو پیکر پروین نمود اندر زمین وز هلال منخسف بر پیکر پروین نشان خامه مانی تو گفتی بر زمین بیرنگ زد صد هزاران صورت رنگین بآب ناردان هر گهی کان آفتاب خسروان از بهر صید در بر افگندی بلارگ، در زه آوردی کمان گورو نخجیر و گوزن از روی دشت و تیغ و کوه رو کشیدندی بهامون، کاروان در کاروان مر تفاخر را، بتحریض از گشاد زخم او زود میخوردند آهن، خوش همی دادند جان آنکه از زخم گشاد دیگران بیجان شدی زنده گشتی از غبار اسب او اندر زمان از نسیم خلق او بر سنگ سخت و خار خشک سبز شد نسرین و سوسن، شاخ زد کافور و بان سایه شبدیز او بر هر زمینی کاوفتاد صورتی شد با رکاب و پیکری شد با عنان ای شهنشاهی، که پیش تاج گردون سای تو در بلندی چشمه خورشیدباشد ناتوان تا ندیدم تیغ و تیرت را ندانستم درست کآفت از بلغار خیزد، فتنه از هندوستان زهره چون لخت زمرد، صدره از بیم تو شیر برگسستست از جگر، بیرون فکندست از دهان سنگ و آهن را بدوزی، چون بیندازی خدنگ چرخ و دریا را بسوزی، چون بجنبانی سنان کوه بالا گرز رومی بشکنی از زور دست پیل پیکر خنگ، ختلی بگسلی در زیر ران مر عدو را از خیال رمح افعی شکل تو مغز و تارک مار و افعی گردد اندر استخوان گر تنی چندان روان یابد که شمشیر تو یافت همچو خضر اندر دو گیتی زنده ماند جاودان پرنیان کردار فولادی که پیش زخم او روز کین بر آهن و پولاد خندد پرنیان آتش ارواح لمع و جوهر نصرت عرض ابر پیروزی سرشک و اختر هیجا قران کان بیجاده است گویی در نقاب لاژورد صد هزاران چشمه سیماب در اجزای آن نیست نادر سنگ مغناطیس اگر آهن کشد آهن شمشیر خسرو هست مغناطیس جان آب و آتش را تو پنداری مرکب کردهاند آب یاقوتین سرشک و آتش مرجان دخان با چنین تیغی، خداوندا، چو در میدان شوی بر زمرد معصفر روید، ز لؤلؤ زعفران خوار و آسان آری اندر فکرت، ای شه، مرد را کشتن دیو سپید و قصه مازندران آفرین بر مرکبی. کز ماه پیکر نعل او جرم خاک اندر سپهر نیلگون گیرد مکان چون بپیچد، چون بتازد، راست پنداری که هست استخوان اندر تن او حلقههای خیزران چون برانگیزد بهیجا آتش تحریک او همچو موم اندر فروزد غیبه بر گستوان در میان نقش خاتم ره برد مانند موم بگذرد از چشمه سوزن چو تار ریسمان تیزرو همچون سپهر و بارکش همچون زمین راه دان همچون یقین و دور رو همچون گمان ای خداوندی، که از یک صلت تو روز بزم شرم دارد گنج باد آورد و گنج شایگان کاردار و عامل تست، ای خداوند زمین در زمین هند رای و در بلاد ترک خان هر چه در بالا و پهنای جهان جنبنده ایست نیستند از خویشتن بیمهر تو هم داستان بنده مهر تو از جان خدمتی ساز دهنی خرم و زیبا و رنگین چون شکفته بوستان داستانی طرفه، کز اخبار و از اشکال او بر گشاید طبع دانا را هزاران داستان پر طاوسست، بر وی بسته مرواریدتر شکل پروینست، در وی رسته برگ ارغوان از معانی اندرو پر گنده لختی گفتهام از ره فرهنگ و جهل و از ره سود و زیان گر یپرد ختن خداوند جهان فرمان دهد بنده اندر دانش از اندیشه بگذارد روان خدمتی سازم، که جان مرد دانش پیشه را چون بقای شاه جاویدان بماند در جهان قصه منثور حاشاکی بود باریک و پست گوهری گردد چو منظوم اندر آری برزبان از قصصهایی که در شهنامه پیدا کردهاند نظم فردوسی بکار آید، نه رزم هفت خوان تا نگردد پیکر کوه گران باد سبک تا نگردد گوهر باد سبک کوه گران تا برخشد لاله در نوروز مه بر کوهسار تا بخندد گل بهنگام بهار از گلستان کام ران و ملک ساز و شادباش و دیرزی در نعیم بیزوال و در بقای بیکران رایت ملک تو بگذشته سپهر اندر سپهر مرکب جاه تو افگنده عنان اندر عنان