ازرقی هروی | قصاید | شماره ۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در قناعت و توفیق دین و مذهب راست بروزگار تو، ای فخر کاینات، کراست؟ برون ز راه تو هر راه کاندر آفاقست غریق بیم و امید و اسیر روی و ریاست فزایش سخن و نکته بدیع تو را عطاست ز ایزد و دانی که آن بزرگ عطاست بگاه تنگدلی غمگسار پیرانست گه فرا خروی باز مانع برناست بلند نام تو، ای روشن آفتاب خرد چو آفتاب درخشان و چون خرد والاست فروغ رای تو از نور جرم خورشیدست خیال همت تو تاج تارک جوزاست قضا بحسب دعای تو سوی خلق آید مگر دعای تو اندازه نزول قضاست؟ بژرف دریا مانی همی، که بر جهلا سیاست سخن تو سیاست دریاست ز بیخ و شاخ بکندی ز بهر نصره دین هر آنچه بیخ ضلال و هر آنچه شاخ هواست نه بر کشیده جاه تو پست داند شد نه اوفتاده زخم تو بر تواند خاست تو مستجاب دعایی و هر که در ره تست باعتقاد شناسم که مستجاب دعاست اگر ببیخردی حاسدی سخن گوید خرد پژوه شناسد که پایه تو کجاست و گر کسی بسر خود شکر فرو ریزد شگفت نیست که در هر سری دگر سوداست سخن بدانش گویند، پایگه گیرد و گرنه طوطی و شارک چو آدمی گویاست وگر چه جغد چو باز سپید صید کند ز باز و جغد گه فال مرتبت پیداست اگر بشکل و بصورت عدوت همچو تواست ز روی عقل و بزرگی ز پایه تو جداست بلی گیاه و زمرد برنگ یکدگرند ولیک جنس ز مرد نه قدر جنس گیاست یکی بتاج شهان در نشانده شرفست یکی بکام ستور اندرون ز بهر چراست بزرگوارا، ما نا طریق و سیرت من نه بر مثال و طریق جماعت شعراست ز بیفروغی بازار شعر خاطر من از آنچه بود نیفزود وز فزوده نکاست چو خواستار بود خاطرم سخن نارد بدان مثال که خواننده در تواند خواست همیشه تا بگرانی هوا نه جنس زمینست همیشه تا بخفیفی زمین نه جنس هواست بقات باد و مبادا جهان که بیتو بود از آنکه سنت و دین را ببودن تو بقاست