ازرقی هروی | قصاید | شماره ۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز تاب عنبر با تاب بر سهیل یمن هزار حلقه شکست آن نگار عهدشکن چه حلقهای؟ که معلق نهاد دام بلا چه عنبری؟ که معنبر نمود اصل فتن گهی ز نافه مشکست ماه را زنجیر گهی ز برگ بنفشه است لاله را خرمن مرا ز آتش و یاقوت عارض و لب او شدست جزع بآب فسرده آبستن بر غم خسته دلم یک زمان جدا نشود دهان او ز سر زلف و زلف او ز دهن زرشک هر دو همی جان و دل براندازم اگر چه عاشق این هر دوم بجان و بتن بهار نقش سپهر جمال او دارد شبی ز خوشه سنبل، مهی ز برگ سمن مهی بزیر شبی مشک بوی نور افزای شبی بگرد مهی سیم رنگ سایه فگن خیال روی وی اندر بهار دیده من بتی شدست که جانست پیش او چو شمن ز بسکه خون بربایم بناخن از مژگان ز روی ناخن من بر دمد همی روین لگن ز زردی من زعفران سوده شود چو دست شوی ز دستم فرو شود بلگن چهار چیز ورا از چهار چیز آمد که هست هر یک از آن نادر زمان و زمن ز عقد لؤلؤ دندان، ز برگ لاله دهان ز شاخ سنبل گیسو، ز پاک نقره ذقن مرا ز سنبل او نال گشت سرو سهی مرا ز لاله او شنبلید شد سوسن مرا ز لؤلؤ او جزع گشت مروارید مرا ز نقره او گشت زر سبیکه تن ایا فراخته تیغ جفا ز بد عهدی بزن، که زخم ترا صبر من بسست مجن دریغ: کز سخن دلفریب رنگینت نخست روز بعهد بدت نبردم ظن اگر تو تیر جفا را دلم نشانه کنی بجان خواجه فاضل نگویمت که: مزن حکیم سید ابوالقاسم، آنکه شهر سرخس ز قدر او بفلک بر همی کند مسکن نبشته سیرت او را زمانه بر ارکان نهاده همت او را سپهر بر گردن اگر غرایب عقلی ز زخم فکرت او بگرد پیکر خود پرده بندد از جوشن خدنگ فکرت او دیده غرایب را کند بنیزه و پیکان چو چشم پرویزن چو گرم خواهد گشتن ز زخم پنداری که مغز گردد در استخوان او روین اگر بآینه در بنگرد مخالف او خیال رویش خیزد بپیش او دشمن ز بس توان و بلندی همی تفکر را ستارهای شود اندر سپهر جان روشن ایا گزیده خصالی، که برد باری را بزیر طبع تو یزدان پدید کرد وطن ز طبع و لفظ تو در سپید در دریا ز دست و کلک تو یاقوت سرخ در معدن که گفت دانه یاقوت زیر آتش تیز خنک بود، چو هوا، روز برف، در بهمن؟ اگر بر آتش طبع تو برنهی یاقوت ز تفتگی ز میانش برون جهد روغن ز ذل خویش شود رسته خصمت از خواری ز بیتنی نتوان بست ذره را بر سن بزیر خاک درون شاخ خیزران گردد ز بهر عشرت تومار قیر گون گرزن اگر چه مایه اهریمنست کفر و ضلال بنور رای تو دین دار گردد اهریمن ز بهر زخم بلا بر تن مخالف تو سلیح و گرز شود تار و پود پیراهن ز بس بلا که سلب بر تنش نهاده شود بروز مرگ وصیت کند بترک کفن خجسته خامه تو، ناخریده در ثمین چو زر ساو شدست از برای نقد شمن کبوتریست که بر چنگ و مخلب شاهین براه دیده ز ژاغر برافگند ارزن سرشک سرخ شود در کنار چشم صدف گیاه سبز شود در مسام کوه عدن ز روزی زرد شود در دهان شب بکمین بدیده عنبر سارا بر آرد از مکمن بزرسا و چو مشک از دهان نافه ربود بسیم سوخته منقوش کرد پیراهن ز قدر خویش ندارد خبر که بیخبرست ز زر زمین و ز دانش دل و ز روح بدن سرش پدید شود چون ز تن ببری پست تنش ندارد سر تا نبریش بر تن عجبتر آنکه: چو آهن بدو فرو بردی بعقد لؤلؤ زو یاره برگرفت آهن بمار زرین ماند بنوک سر پران که جان جهل ز شخصش همی کند گلشن بدست اندر گفتی که قرصه خورشید بباغ لفظ ز انجم همی کند گلشن ایا سپهر بزرگی، چه عذر دانم خو است؟ که سیرت تو گران کرد بار من بر من گرم زمانه تهی دست کرد، پر دارم دلی گشاده ز اندیشهای مستحسن کمند صبر مرا نرمتر ز موم شود اگر زمانه شود تند کره تو سن سخن شناسی و دانی که من چه گفتستم سخن شناس شناسد بها و قدر سخن همیشه تا نبود لاله در دهان صدف همیشه تا ندمد لؤلؤ از کنار چمن بکام زی و بشادی بمان و خرم باش ولی بناز و بشادی، عدو بگرم و حزن