ازرقی هروی | قصاید | شماره ۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز موج دریا این آبر آسمان آهنگ کشیر رایت پروین نمای بر خرچنگ مشعبد آمد پروین او، که در دل کوه چو وهم مرد مشعبد همی نماید رنگ سپهر رنگین زو گشت کوه سیم اندود ستاره وار روان بر سپهر رنگین رنگ سحاب گویی در منضدست بکیل شمال گویی عود مثلثست بتنگ شکفته شاخ سمن گرد بوستان گویی همی بر آرد در ثمین هزار از سنگ دهان ابر بهاری همی فشاند در گلوی مرغ نو آیین همی نوازد چنگ ز شاخهای سمن مرغکان باغ پرست بلحن باربدی بر کشیدهاند آهنگ دهان لاله تو گویی همی که نوش کند بروی سبزه زنگار گون نبید چو زنگ چو ابر فندق سیمین بر آید آن ریزد بر آرد از دل پیروزه شکل سیمین زنگ مشعبدیست که بر خرد مهرههای رخام بحقهای بلورین همی کند بیرنگ زمین ز زخم صبا شد نگارخانه چین چمن ز شاخ سمن شد بهار خانه گنگ شکفته لاله تو گویی همی که عرضه کنند بزیر سایه رایات سرخ لشکر زنگ بزخم نازده، برق از مسام سنگ سیاه همی فشاند خون چون سنان شاه بجنگ گزیده شمس دول، شهریار کهف امم طغانشه بن محمد طبایع فرهنگ رکاب مرکب او بر کرانه خورشید زبان نیزه او در دهان هفت اورنگ سخاوت وهمم وکلک و طبع روشن او ز چرخ و انجم و افلاک و کوه دارد ننگ زرشک زین پلنگش، زچرخ، بدر منیر سیاه وزرد نماید همی چو پشت پلنگ هلاک دشمن او را، ز هند و از بلغار شکنج وافعی روید بجای رمح وخدنگ نماید از دل شاه و بقا و همت او زمانه کوته وافلاک خرد و دریا تنگ بدان سبب که ورا بندگان ز چین آرند بشبه مردم روید بحد چین سترنگ ایا ز گوشه تاج تو چرخ جسته علو ویا ز پایه تخت تو خاک برده درنگ تویی که پیش تو شیر ژیان چنان باشد که پیش شیر ژیان دست بسته رو به لنگ خدنگ پر مکش اندر کمان، که گاه کشاد زمین ندارد در خورد سیر او فرسنگ چنان رود، که ز آسیب نصل خون آلود کند کناره گردون چو نار گون نارنگ هزار لشکر داری، که هر یکی زیشان فزون ترند ز دیو پلید و از ارژنگ زمانه سیرت و دریا نهیب و چرخ توان سهیل رایت و مه چتر و مشتری فرهنگ چو رستم آسا در چنگ تیغ کینه کشند بچهر دیو سپید اندر افکنند آژنگ بیک اشارت تو در زمان گشاده کنند ز هند تا بلغار و ز روم تا کیرنگ تویی که ناز مخالف کنی بنیزه نیاز تویی که شهد معادی کنی بکینه شرنگ سنان خصم ترا گر ستاره وصف کنم ستاره در روش آسمان بر آرد زنگ صدف چو بیند تیغ نهنگ وار ترا فرو رود گهر از حلق او بکام نهنگ بدان امید که ارواح دشمنت در رزم شود چو گوهر تیغ تو ارغوانی رنگ شهاب را بکمان بر نهی چو چوبه تیر سپهر را بحنا در کشی چو حلقه تنگ زمان زمان بفلک بر، سهیل مرجان جرم ز سیر و ز حرکت جمله باز دارد چنگ مگر که شاه ز بهر نگین خاتم ملک بدست همت عالی بدو کند آهنگ اگر چه خاتم ملک سپهر صحن ترا ستاره فلکی به بود ز پاره سنگ مکن، شها، که گر این پایه او بدست آرد بر آفتاب کند پردههای گردون تنگ همیشه تا نرود بر سپهر چشمه آب همیشه تا نبود در ستاره چوب زرنگ موافق تو کند در سعود ناز و طرب مخالف تو کند در عنا غریو و غرنگ