ازرقی هروی | قصاید | شماره ۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جشن و نوروز دلیلند بشادی بهار لاله رخسارا، خیز و میخوشبوی بیار طرب افزای بهار آمد و نوروز رسید باز باید شد بر راه طرب پیش بهار مطرب از رامش چون زهره نباید پرداخت ساقی از گردش چون چشم نشاید بیکار شب و روز از میو شادی و سماع دلبر نبود خوب تهی دست و دل و گوش و کنار خاصه نوروز مرا گفت که اندر سفرست این پیام از من در مجلس صاحب بگزار که بهار آمد و از بهر عروسان چمن با خود آورد بسی مرسله و تاج و سوار همچو ملک از سر کلک تو جهان از پی او هر زمان بینی آراستهتر کرده شعار گاه در جلوه بگردند عروسان چمن گاه در پرده بخندند بتان گلزار دامن برقع هر لاله براندازد باد گوشه هودج هر غنچه فرو گیرد خار افسر خویش مکلل کند اکنون گلبن کمر خویش مرصع کند اکنون کهسار لاله را قیمت و مقدار نباشد پس ازین که ز بس لاله ستان بر شد از وی مقدار تا تویی باده گلرنگ نباشی زین پس تا تو یک ساعت بیجام نباشی هشیار ورت از بلبل خیزد هوس این روزی چند گوش زی نغمه این بلبل خوش الحان دار بلبل بیپر و منقار ولیکن دمساز ساق او بیپر و از تارک کرده منقار آن کمانیست که بر حلق و سرین وزانوش ساخته در هم تیر و هدفست و سوفار آن نزاریست شده پوست بر اندامش خشک شاید ار خشک شود پوست بر اندام نزار اوست آن الکن با معنی و لفظ بیحد اوست آن اصلع با طره و زلف بسیار سخن از لفظ و زبان گوید چون خواهد گفت هر زبانی را باید که شود لفظی یار دل او تافته ماننده زلفین ویست ورنه چون زلف بتان دلش چرا باشد تار؟ همه اندام زبانست و بدین گونه بود هر زبانی را در مدحت صاحب گفتار عارض لشکر منصور سعید احمد آنکه تیغ و قلم اوست جهان را معمار آنکه در پرورش اوست فلک را تاکید و آنکه در بندگی اوست جهان را اقرار سخن ورایش دشمن فکن و نصرت یاب قلم و تیغش کشور شکن و فتح شکار خوب حالیست بدو ملک زمین را الحق گرم کاریست بد و سعد فلک را نهمار لفظ و دیدارش اندوه بر وشادی بخش دست و انگشتش دینار ده و گوهر بار خصل زوار درش هیچ نگردد محسوس گر نباشد ز عطاهاش در آن خصل آثار آسمان قدر شوی، گر ز پیش جویی قدر سو زیان بار شوی، گر ز درش جویی بار حسن دانایان را هیچ نگردد محسوس تا نباشد ز عطاها ش در آن چیز آثار چون عطایی را خدمت کند، آن خدمت او شرم دارد که عطایی بدهد دیگر بار نگذاردش تواضع که نشیند بر صدر یا بدان ماند کز صدر همی دارد عار آلت حشمت چندان و تواضع چندین آری افکنده بود شاخ که بیش آرد بار ای بهار خرد از رای تو با تابش و فر ویتر از سخن از لفظ تو پر نقش و نگار مدد صحت از رأی تو باشد، سهلست گر شود مملکت از رنج ضلالت بیمار نکند عمر قبول آنرا کو شد ز تو فرد نکند بخت عزیز آن را کو شد ز تو خوار گر کنند آینه اعدای تو از آب چو زنگ ز آب چون زنگ خلاف تو بر آرد زنگار گشته سیراب سنانیست ترا تشنه بخون خورده زهر اب حسابیست ترا رمح گزار کرده چون شاعر تشبیه حسامت بپرند چون پرند او را دستیست بخون در آغاز دست ابطال فرو کوفته با حربه بحرب چو بجنگ اندر اسب تو بر انگیخت غبار آن چه گر ز دست کزو گرد و هبا گردد کوه؟ آن چه تیغست کزو برکه خون گردد غار؟ در زمانی بجهان آن دو بگردند دلیر وز جهانی بزمان آن دو بر آرند دمار بر دل دشمن تاریک کنی روز دغا ز آنکه تن باشد بیجان جسد جان او بار ساخته کار قوی گشته ترا کار آموز یافته دست قوی بوده ترا کار گزار رنج نا کرده اثر در تو و با عزم نشاط باز پرداخته چون مرد ز لهو از پیکار ناز صدرایی بردن ز جهانی بر خصم (؟) دل تهی کرده و نگذاشته ز ایشان دیار گشته بر خوردار از رزم تو این خلق دژم وز تو خلقی بسخای تو شده بر خوردار تو چه ذاتی که هنر بیتو نگیرد قوت؟ تو چه شخصی که سخابی تو ندارد بازار؟ هم دری لشکر و هم داری، نشگفت که تو تیغ را لشکر در داری و قلم لشکردار روشن آن دیده که با خلعت سلطان دیدت آنکه پودش بود از دولت و اقبالش تار بخت بر گونه او اصل و شرف کرده بهم طبع در سده او سعد فلک برده بکار طبع فردوس درو دیده ضمیر رضوان فر خورشید بدو داده سپهر دوار داشته فرو بها از تو، چو روز از خورشید یافته نور و محل از تو، چو چشم از دیدار بر براق آمده چونانکه رسول از معراج وز جمال تو چو فردوس برین گشته دیار بر براقی که خرد چار لقب کرد او را: کوه تن، بحر در روراهرو و کوه گذار آن گهش یابی خرم که بود منزل دور وآنگهش بینی غمگین که بود جای قرار بحر و بر را بتمامی ببرد وز تک او از جهان دیدن بیبهره بود چشم سوار ایستد ساکن چون نقطه پرگار بسیم دایره سازد بر خاک چو نوک پرگار گشته از خدمت زوار تو پیش در تو همچو انگشت که بر دست محاسب بشمار شاعر از فکرت آسوده نبوده یک دم راوی از خواندن خاموش نگشته هموار هر کرا بود ز مدح تو دهان پر گوهر آستینش شده از صلت تو پر دینار رفته از پیش تو با صله هزار اهل هنر هم چنین بادی در دولت سالی دو هزار تا سبب باشد نصرت را دولت بمدد تا مدارست فلک را بکمالی ناچار سبب نصره را از علمت باد مدد فلک ملت را بر قلمت باد مدار تا جهان را ز چهار ارکان اصلست و نظام چار چیز تو بری باد همیشه ز چهار نعمت از معرض کم بودن و طبع از اندوه دولت از آفت کم گشتن و جان از تیمار