ازرقی هروی | قصاید | شماره ۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه روز بود که آن، ماهروی سیمین بر برسم تعبیه بیرون گذشت بر لشکر؟ حمایلی ز زر خسروانه اندر کتف بلا رگی کهن آزموده اندر بر برنگ چهره من بر حمایلش کوکب چو آب دیده من بر بلارگش گوهر بروی ماه بر، از تیره شب نموده نگار بسیم خام بر، از زر پخته بسته کمر بزلف وجعد کمندی نمود در زرهی ز پیچ و حلقه خم اندر خم و سر اندر سر ز نور روی در افشان و آخته قدر است نه ماه و سرو وز ماه وز سرو نیکوتر بچشم اندر بگذشت روی او، گویی پری بمهره لبلاب در گرفت گذر بزیر درقه پر کوکب اندرون بنهفت ز بیم چشم بد، آن روی چون گل پربر عقیق فام شد از گونه کوکب سپرش ز بسکه عکس برون داد روی او بسپر ایا قمر خدماهی، که نور خدترا همی سجود برد نور زهره ازهر فراق روی تو بیزخم تیر کشت مرا ترا ز کشته خویش، ای نگار نیست خبر خیال آن لب گوهر نمای در افشان پدید کرد مرا در دو دیده کان گهر ز بسکه نقش دو روی تو در دو چشم منست همی سر رشک منقش کند ز دیده بدر طلب کنم شکن زلف تو ز دیده خویش از آنجهت که بدریا درون بود عنبر اگر چه جان مرا آسمان نشان کردست بداغ هجر تو، ای دل گشای جان پرور چنان بجان من اندر نشستهای گویی که در خیال تو دارد نهان من پیکر شنیدهام، صنما، من که بار مشک کنند از آن جگر که ز آتش بدو رسید اثر کنون بدیده در از بیم این اثر شب و روز خیال زلف تودارم نهان ز خون جگر تن مرا ز دل و چشم من فزود فراق بآب و آتش دادی که: رو بسوز وببر تنی چو شوشه زر کردهام دراین معنی کز آب و آتش نقصان نیافت شوشه زر خیال عبهر مشکینت، ای صنم بنمود در آتش دل من بوستان پر عبهر اگر شد آتش ریحان بگرد گرد خلیل منم بمعجزه او کنون خلیل دگر نه بس بود که مرا عشق توگرامی کرد بمعجزات گرامی خلیل پیغمبر تو آن بتی، که زرویت همی خجل ماند نگار خامه مانی و لعبت آزر نظر ز روی تو خواهد نکویی از هر باب چنانکه دانش خواهد ز رای خواجه نظر ابوالحسن علی بن محمد، آنکه ازوست کمال دولت واصل سخا و قدر خطر خدایگانی کز جاه او شرف خواهد بکامگاری سیر ستاره در محور زرای و طبع و دلش روشن و بلندو قویست ثبات عقل وره صحبت و کمال هنر ایا ستوده سیر مهتری، که نور خرد همی ز نور تو آموخت اختیار سیر مخالف تو اگر سر ز امر تو بکشد بحلق در، رگ شریان او شود نشتر ز دست شوی تو و چوب تازیانه تو نهال طوبی رستست و چشمه کوثر تو آن کسی، که ز بس روشنی: سجود برد خیال رای ترا، اندر آسمان، اختر خجسته کلک گهر بار عنبر افشانت همی ز عنبر و گوهر برد حروف و سطر هزار بار بروزی بحد تاریکی بتاختن شود وگوهر آورد بیمر اگر تناسخ حق نیست، پس ز بهر چرا درین زمانه پدید آمدست اسکندر؟ ایا بزرگ عمیدی، که از معانی خوب عروس نظم پذیرد ز مدح تو زیور از آن جهت که بپیکر ترا اسجود برند بنور عالی همراه جان سزد پیکر طبایع ار نه بترکیب تو شریف شدی نیامدی ز طبایع پدید شکل صور عیال گشت فلک بر بقای دولت تو عرض عیال بود لا محاله بر جوهر قمر ز اسب تو آموخت سیر وزین معنی سریعتر بود از هر ستاره سیر قمر فری ز نعل سمندت، که روز تک شررش در اوفتد بعدو، چون بسندروس شرر دعای صالح را ماند او، که آب حیوه بسان ناقه برون آید از میان حجر ببین سه میخ بنعلش در، ار ندیدستی بروی ماه نو اندر، نشانده دو پیکر خدایگانا، این دولت بلند ترا مدد ز طالع سعدست و خالق اکبر مخالف تو، ترا با خود ارقیاس کند فراخ دریا داند همی چو تنگ شمر میان عنبر و خاکستری اندرون فرقست اگر چه عنبر باشد برنگ خاکستر زر و سرب دو گهر بود، آنکه فرق شناخت ز زر کلاه شهان کرد و از سرب لنگر ز روی شکل و صور آدمی چو یکدگرند نیند باز بحکم ازل چو یکدیگر بلی نعامه و طوطی دو طایرند، ولیک غذای این شکر آمد، غذای آن اخگر همیشه تا که بکف ناید و برون ناید ز سنگ تابش ماه وز خاک چشمه خور بفرخی و بپیروزی و ببهروزی ز مال و نعمت و از روزگار خود بر خور