اروغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اروغ . [ اَ ] (اِ) آرغ . آروغ . رجک . آجل . جشاء. باد گلو : گیردچو صبح اروغ از قرص آفتاب آنرا که تو بقرص کرم میهمان کنی . کمال اسماعیل . ♦ اروغ کردن ؛ آروغ زدن .(شعوری ).
اروغ . [ اَ وَ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از رَوْغ . دونده تر. ◄ نعت تفضیلی از مراوغه . فریبنده تر. مکارتر. ♦ امثال : اروغ من ثعالة و من ذنب الثعلب . (؟). قال طرفة: کل خلیل کنت خاللته لاترک اﷲ له واضحة کلهم اروغ من ثعلب ما اشبه اللیلة بالبارحة. (مجمع الامثال میدانی ).
اروغ . [ اُ ] (ترکی - مغولی، اِ) خاندان . خویش و تبار. نسل و اعقاب و آل و احفاد. (شعوری ) : اروغ و اولاد و احفاد چنگیزخان . (جهانگشای جوینی ). اکنون که اکثر اقالیم در تحت تصرف و فرمان اروغ چنگیزخان ... (جهانگشای جوینی ). طائفه ٔ مغولان پیش از آنک کوس دولت چنگیزخان و اروغ او فروکوبند... (جهانگشای جوینی ). بفر دولت ... چنگیزخان و اروغ او کار مغول از آن چنان مضایق ... بامثال چنین وسعت ... رسیده است . (جهانگشای جوینی ). تا سرحدّ ماچین و اقصای چین که مقر سریر مملکت و اروغ اسباط چنگیزخان است . (جهانگشای جوینی ). فرمانروایی چنگیزخان و اروغ او. (جامع التواریخ رشیدی ). اکناف ربع مسکون در تحت فرمان ما و اروغ چنگیزخان است . (رشیدی ). غرض از ترتیب این مقدمه ... که مشتمل است بر ذکر تواریخ ... چنگیزخان و آباء و اجداد... و اولاد و اروغ نامدار.(رشیدی ). داستان جغتای خان پسر دوم چنگیزخان و اروغ او. (رشیدی ). داستان جوجی خان پسر مهین چنگیزخان و اروغ او. (رشیدی ). نوبت خانیت و پادشاهی عالم بچنگیزخان و اروغ بزرگوار و اخلاف نامدار او رسید. (رشیدی ). در بیان داستانهای چنگیزخان و اروغ نامدار او که بعضی قاآن هر عهد شده اند و پادشاهی معین نیافته ... (رشیدی ). و بیضه ٔ حوزه ٔ ممالک را... باروغ نامدار و اخلاف بزرگوار باقی گذاشت . (رشیدی ).و رجوع به اوروق شود.