ارواح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ روح ؛ روحها، روانها.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ روح ؛ روحها، روانها.
(~.) [ ع. ] (اِ.) جِ ریح ؛ بادها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارواح . [ اَرْ ] (ع اِ) ج ِروح . جانها. تسخیر ارواح . ارواح شریره : چو پیوستند عقل و نفس با هم از ایشان زاد ارواح مجسم . ناصرخسرو. اگر بصورت و ترکیب هستی از اجسام چرا ببالا تازی ز پست چون ارواح . مسعودسعد. گه ولادتش ارواح خوانده سوره ٔ نور ستاره بست ستاره، سماع کرد سما. خاقانی . دمش خزینه گشای مجاهز ارواح دلش خلیفه ٔ کُتّاب ِ علّم الاسما. خاقانی . و عامیان این کلمه را بجای مفرد آرند: به ارواح پدرم . ◄ ج ِ ریح . (دهار) (منتهی الارب ). بادها. ◄ خرجوا بارواح من العشی ؛ برآمدند اول شب . (منتهی الارب ). ◄ ج ِ روح . چنانکه بر معانی روح آگاهی یافتی همچنان بدان که بر قسمی از معدنیات نیزاطلاق میشود، چه حکماء معدنیات را بر ارواح و اجساد تقسیم کرده اند. و بیان این مطلب ضمن معنی لفظ معدن گفته آید انشأاﷲ تعالی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). در صناعت کیمیاگران ارواح عبارت از گوگرد و زرنیخ و جیوه و نوشادر باشد. و از آنرو آنها را ارواح نامند که چون آتش آنها را دریابد بپرند و ثابت نباشد برخلاف اجساد. (مفاتیح ). و هم ارباب این صنعت زوابیق را ارواح گفته اند و زرانیخ و کباریت را نفوس . (دانشنامه ٔ جهان ). ◄ ملائک . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
ارواح . [ اِرْ ](ع مص ) رد کردن، چنانکه حق را: اروح علیه حقه . ◄ دریافتن بوی . (منتهی الارب ). بوی چیزی دریافتن . (کنز اللغات ). بوی بردن . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ ارواح صید ؛ یافتن صید بوی مردم را. (منتهی الارب ). ◄ گندیده شدن . (کنز اللغات ). گندا شدن گوشت . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بگردیدن آب . (تاج المصادر بیهقی ).