ارمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارمک . [ اَ م َ ] (ع ص ) جمل ارمک ؛ شتر خاکستری رنگ . اشتر سرخ که بسیاهی زند. (مهذب الاسماء). اشتر تیره . شتری که برنگ رُمکه باشد. (منتهی الأرب ).
ارمک . [ اُ م َ ] (ترکی، اِ) پشمینه ای باشد پوشیدنی . (برهان ).پشمینه ای است ستبر. جامه ٔ پشمینه . صوف : بملک رخت سقرلاط پادشاه آمد امیرارمک و صوف مربعش دستور. نظام قاری . تا بهر عید نوروز هر نوع جامه دوزند اطلس بران دانا، ارمک بران کامل . نظام قاری . آدمی راباید ارمک بر بدن ورنه جل بر پشت خود دارد حمار. نظام قاری . امیران ارمک، سلاطین اطلس گزیده ز سنجاب و ابلق مراکب . نظام قاری . ارمک و قطنی و عین البقر و رومی باف مله ٔ میلک و لالائی بی حد و شمار. نظام قاری . ◄ امروز جامه ای است پنبه ای برنگ خاکستری . ◄ گونه ای از ریش بز .اَلته . رجوع به ریش بز شود.
ارمک . [ اَ م ُ ] (اِخ ) جزیره ای است بدریای یمن . (منتهی الأرب ).