ارمنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ مَ دِ) (ص.) = ارمند: آرام گیرنده، آرمنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ مَ دِ) (ص.) = ارمند: آرام گیرنده، آرمنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارمنده . [ اَ م َ دَ / دِ ] (نف ) آرمنده . اَرْمَنْد. آرام . ساکت . آرمیده . (آنندراج ). آرام گرفته . (آنندراج ). مخفف آرمیده بود. (جهانگیری ). مقابل ارغنده (پرآشوب ) : گه ارمنده ای و گه ارغنده ای گه آشفته ای و گه آهسته ای . رودکی . کمان را بزه کرد بهرام گور برانگیخت زان دشت ارمنده شور. فردوسی . چه باید که ارمنده گیتی چنین پرآشوب گردد ز درد و ز کین . فردوسی . ◄ ساکن . بی جنبش . مقابل گردنده و جنبنده و متحرک : که پذرفت خسرو ز یزدان پاک ز گردنده خورشید و ارمنده خاک که تا من بوم شاه در پیشگاه مرا باشد ایران و گنج و سپاه نخواهم ز دارندگان باژ روم نه لشکر فرستم بدان مرز و بوم . فردوسی . خداوند گردنده چرخ بلند خداوند ارمنده خاک نژند. فردوسی . چو کشتی شد ارمنده روی زمین کجا موج خیزد ز دریای چین . فردوسی . چو رساند مرا بدان قومک طالع سعد و بخت فرخنده تا بدان مندگان رسم بکری خر بیار ای غلام خربنده که چو من در نشاط این سفرند منده از سفریانی ارمنده . سوزنی .