ارمغانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارمغانی . [ اَ م َ ] (اِ) ارمغان . (مؤید الفضلاء). (برهان ). یرمغان . راه آورد. (اوبهی ) : چو فکرت بمعراج معنی خرامد همه حور عین آورد ارمغانی . کمال اسماعیل . چه ارمغانی از این به که دوستار آید تو خود بیا که دگر هیچ درنمی باید. سعدی . توچه ارمغانی آری که بدوستان فرستی چه از آن به ارمغانی که تو خویشتن بیائی . سعدی . آنرا که تو از سفر بیائی حاجت نبود به ارمغانی . سعدی . بدل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند. سعدی . چه گنج است کان ارمغانیم نیست دریغا جوانی، جوانیم نیست . نظامی .