ارمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارمان . [ اَ ] (اِ) آرزو. (جهانگیری ) (برهان ). اَمَل . ◄ حسرت . (جهانگیری ) (برهان ) (اوبهی ): ارمان حسرت خوردن بود. (صحاح الفرس ). ◄ امید. رَجاء : نه امّید آن کایچ بهتر شوی تو نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی . منوچهری . ◄ رنج . (فرهنگ اسدی ). رنج بردن . (برهان ) (اوبهی ). رنجگی . (فرهنگ اسدی ): به ارمان و اروند مرد هنر فرازآورد گنج زرّ و گهر . فردوسی . ◄ پشیمانی . (سروری ) (برهان ) (اوبهی ). پشیمان شدن . (شعوری ). دریغ. افسوس . (برهان ). ◄ دست رس (؟) : هر زمان مرتبتی نو دهد او را بر خویش هر دو روزی بمرادی دهد او را ارمان . فرخی . ♦ ارمان خوار و ارمان خور ؛ حسرت خورنده . (برهان ) (آنندراج ). حسیر. آرزوکننده . (السامی ). ♦ ارمان خورانیدن ؛ تحسیر. (تاج المصادر بیهقی ). ♦ ارمان خوردن ؛ لهف . (دهار). اَسَف . حسر. حسرة. (تاج المصادر بیهقی ). حسرت بردن . تحسّر. (دهّار). تلهّف . (دهّار) (تاج المصادر بیهقی ). شواهد نظمی که برای این کلمه آمده است چنانکه آرمان ظاهراً همه برای یک معنی است که تقریباً کمال مطلوب یا غایت امل و نظایر آن باشد.
ارمان . [ اِ ] (اِخ ) یکی از خاورشناسان که به اسلوب علمی در باب مصر و زندگانی مصریان تصنیفی کرده است و مساعی او و مَسپِروموجب تربیت جوانان شد که خدمات بزرگ بتاریخ مشرق قدیم موافق منابع جدیده کردند. (ایران باستان ص ٦١).
ارمان . [ اَ ] (اِ) نوعی از دارو باشد که بوی آن ببوی قرفه ماند و بیخ دندان را سخت کند. (برهان ). و رجوع به ارمال و ارماک و ارمالک شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه