ارمام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارمام . [ اِ ] (ع مص ) پوسیدن استخوان . (منتهی الأرب ). ◄ خاموش شدن . (زوزنی ) (منتهی الأرب ). خاموش گشتن . ◄ مغزدار گشتن . (تاج المصادر بیهقی ). مغز داشتن . ارمام عظم ؛ بامغز شدن استخوان . (منتهی الأرب ). ◄ ارمام بلهو؛ ببازی گرائیدن . مائل ببازی شدن .
ارمام . [ اَ ] (اِخ ) کوهی است در دیار باهلةبن اعصر و گویند ارمام وادیی است که به ثلبوت از دیار بنی اسد ریزد و گویند وادیی است بین حاجر و فید. (معجم البلدان ). ◄ یوم ارمام ؛ از ایام عرب است . راعی راست : تبصر خلیلی هل تری من ظعائن تجاوزن ملحوبا فقِلن متالعا جواعل َ اَرمام شمالاً و صارة یمیناً فقطعن َ الوِهادَ الدوافِعا. و در کتاب متعةالادیب آمده که ارمام موضعی است وراء فید بین حاجر و فید و آن وادیی است و نصرگوید ازمام با زای معجم، وادیی است بین فید و مدینه بر طریق جادة، بین آن و فید قریب چهل میل است . (معجم البلدان ).
ارمام . [ اَ ] (ع ص ) (جمع است و واحد را بدان وصف کنند) حبل ارمام ؛ حبل رمام . ریسمان پوسیده . رسن کهنه و پوسیده . (منتهی الأرب ).