ارش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارش . [ اَ رَ / رِ ] (اِ) از آرنج تا سر انگشتان . (غیاث اللغات ) (جهانگیری ). آرش . باع . قولاج . قلاج . باز. بَوع . رش . شاهرش . و آن مقداری باشد معین از سر انگشت میانین یک دست تا سر انگشت میانین دستی دیگر چون کسی دستها را از هم گشاده دارد. ◄ یا از سر انگشت میانین تا مرفق که بندگاه ساعد و بازو است . و مؤلف برهان گوید این اصح است . و در منتخب آمده مقدار هر دو دست آدمی که برابر قامت آدم است . (غیاث ). ذراع : درازای مزگت خانه ٔ خدای عزوجل سیصدوهفتاد ارش است و پهناش سیصدوپانزده ارش . خانه ٔ مکه را بیست و چهار ارش و نیم دراز است و پهناش بیست و سه ارش و نیم و سمک کعبه بیست و هفت ارش و از گرد سنگ طواف پنجاه ارش است و درازا صدوپنجاه ارش است . (حدود العالم ). ارش پانصد بود بالای او [ سد سکندر ] چو نزدیک صد یاز پهنای او. فردوسی . کمندی بفتراک بر سی ارش کمانی ببازو زره در برش . فردوسی . نهنگ او ز دریا برآرد بدم ز هشتاد ارش نیست بالاش کم . فردوسی . دو ستاره اند میان ایشان چند ارش بدیدار. (التفهیم ). سودا ارشی است به عراق معروف . (التفهیم ). و میل چهارهزار ارش سوداست . (التفهیم ). هم آن جا یکی سهمگین چاه بود که ژرفیش نهصد ارش راه بود. اسدی . سنانش یکی نیزه ٔ سی ارش به آب جگر یافته پرورش . نظامی . بکف ماروش نیزه ای ده ارش ز خون عدو یافته پرورش . هاتفی . و رجوع به ایران باستان ص ١٤٢٢، ١٤٢٣، ١٩١٢، ١٩١٣ شود. ◄ و گاه اندازه ای باشد چون انگشتی یا بند انگشتی . ◄ نوعی از جامه ٔ سبزرنگ . (غیاث اللغات ). ♦ ارش بابلی ؛ از مقادیر و مقیاسهای طول معمول در ایران قدیم بوده است و آن معادل ٠/٥١ گز (متر) است . (ایران باستان ص ١٦٦). ♦ ارش مصری ؛ از مقادیر و مقیاسهای طول معمول در ایران قدیم و آن مساوی ٠/٤٦ گز است . (ایران باستان ص ١٦٦).
ارش . [ اَ ] (اِ) از آرنج تا سر انگشت . ساعد. (جهانگیری ). از سر انگشتان باشد تا آرنج . (برهان ). باز. (مؤید الفضلاء). ذراع . رش : الساعد؛ اَرش دست . (ملخص اللغات، حسن خطیب کرمانی ). ساعدٌ فعم ؛ اَرشی فربه . (دهار) : دیو اهریمن، آذر است آتش ساعدینند هر دو اَرش و اَرَش . صاحب فرهنگ منظومه (از جهانگیری ). ◄ انجمن . مجمع. (برهان ). رجوع به ارسن شود. ◄ جمعیت مردم . (برهان ).
ارش . [ اَ ] (ع مص ) بدی افکندن میان .... افژولیدن . برافژولیدن . ◄ برافروختن آتش . ◄ برانگیختن جنگ . برانگیختن فتنه و جنگ . (غیاث ). برآغالیدن .اغراء. ورغلانیدن . (منتهی الأرب ). انگیختن ب-ر. ◄ عطا کردن . ◄ اختلاف . ◄ خصومت : بینهما ارش ؛ میان آن هر دو خصومت و اختلاف است . ◄ کم کردن قیمت برای عیبی در متاع .