ارشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارشک . [اَ رَ ] (اِ) رشک . حسد. (برهان قاطع) (جهانگیری ).
ارشک . [ اَ ش َ ] (پارسی باستان و پهلوی اشکانی، اِ)از ماده ٔ اَرشَن به معنی مرد و نر در مقابل زن . (یشتها تألیف پورداود ج ٢ ص ٢٢٦). و آن نام بسیاری از ایرانیان قدیم بوده است . رجوع به ارشک در ذیل شود.
ارشک . [ اَ ش َ ] (اِخ ) ارزاس . والی مملکتی در جوار آبیسارِس بزمان اسکندر. آنگاه که اسکندر بهند سفر میکرد در کنار رود آسِه زین هفِس تیون را بساخت . در خلال این احوال ارزاس (ارشک ) مزبور با برادر و سرداران عمده ٔ آبیسارس پادشاه آن ناحیت وارد شهر شده هدایای گرانبها و نفیس از طرف او آورده گفت که خود پادشاه میخواست بیاید و بپای اسکندر بیفتد، ولی بیماری مانع شد. فرستادگان اسکندر هم قول او را تأیید کردند و اسکندر از این اظهارات خشنود گشت و آبیسارس را بپادشاهی ابقاء کرده ارشک را گماشت که نزد او بماند. (ایران باستان ص ١٨١٨، ١٨١٩).