ارتنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ تَ) (اِ.) نک ارژنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ تَ) (اِ.) نک ارژنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارتنگ . [ اَ ت َ ] (اِخ ) ارژنگ . نام دیوانست . (اوبهی ). نام دیویست که رستم درمازندران هلاک کرد، او بسیار پهلوان و گندآور بود.
ارتنگ . [ اَ ت َ ] (اِخ ) ارژنگ . ارثنگ . (آنندراج ). ارزنگ . (آنندراج ). نام کتاب مصور منسوب به مانی . کتابی است در اشکال مانی بصورتهای عجیب . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). و مانی را بخطا از نقاشان چین دانسته اند. نگارنامه ٔ مانی . (غیاث اللغات ). کتابی که اشکال مانوی تمام در آن نقش است . (آنندراج ). کارنامه ٔ مانی . در جزو مؤلفات مانی کتابی بدین نام بدست نیفتاده است و مهمترین کتاب او «شاپورگان » است : نامه ٔ فتح تو ای شاه بچین باید برد تا چو آن نامه بخوانند نخوانند ارتنگ . فرخی . خسروا خوبترز صورت تو صورتی نیست در همه ارتنگ . فرخی . همی تافت از پرنیان روی خویش نگاریست گوئی ز ارتنگ مانی . فرخی . به بت پرستی بر مانوی ملامت نیست اگر چو صورت او صورتی است در ارتنگ . فرخی . سرایهاش چو ارتنگ مانوی پرنقش بهارهاش چو دیبای خسروی بنگار. فرخی . یکی همچو دیبای چینی منقش یکی همچو ارتنگ مانی مصور. فرخی . باغی نهاده هم بر او با چهار بخش پرنقش و پرنگار چو ارتنگ مانوی . فرخی . هزاریک زان کاندر سرشت او هنر است نگار خوب همانا که نیست در ارتنگ . فرخی . چه کنی ریش و سبلت مانی چون بدیدی عجایب ارتنگ . سنائی . بنام قیصران سازم تصانیف به از ارتنگ چین و تنگلوشا. خاقانی نگارخانه ٔ طبع او [تاج الدین آبی ] رونق خورنق شکسته و تصاویر خط موزون او از ارتنگ ننگ داشته . (لباب الالباب ج ١ ص ١٤٥). مؤلف بیان الأدیان گوید: مانی ... کتابی کرد به أنواع تصاویر که آنرا ارژنگ مانی خواندند و در خزاین غزنین هست . و رجوع به ارثنگ و ارژنگ و شاپورگان و مانی شود. ◄ و عمعق بخاری در این بیت مانی را به آزر پدر یا عم ابراهیم مشتبه کرده و ارتنگ را هم بدو منتسب کرده است : گه از لطف گردی چو برهان عیسی گه از سحر گردی چو ارتنگ آزر. ◄ نگارخانه ٔ مانی . بتکده که گویند در چین بود : ز بس جادوئیها و فرهنگ او بدو بگرویدند و ارتنگ او. (از لغت نامه ٔ حافظ اوبهی ). برشک مجلس او کارنامه ٔ مانی برشک محفل او بارنامه ٔ ارتنگ . فرخی . گر ارتنگ خواهی ببستان نگه کن که پر نقش چین شد میان و کنارش . ناصرخسرو. تا سپهر است و فلک پایه ٔ ماه و خورشید تا بهند است و بچین معدن گنگ و ارتنگ باد افراخته رای تو چو خورشید و چو ماه باد آراسته جای توچو ارتنگ و چو گنگ . سنائی . هر کجا مدح تو خوانند از خوشی و خرمی حسرت ارتنگ مانی گردد و قصر مشید. سوزنی . باغ چو ارتنگ چین نماید خرم و آنکه بدان خرمی خرامد فغفور. سوزنی . صبا نگاشته آن نقشها که ترّی آن به آب لطف فروشسته تخته ٔ ارتنگ . رفیعالدین لنبانی . اگر مانی شود زنده چو بیند نقش توقیعش بمیرد باز از شرم نگارستان ارتنگش . سیف اسفرنگ . بنطق باد بهاری بچهر فروردین بود چو خانه ٔ ارتنگ از تو خانه ٔ زین . واله هروی . ◄ نام بتخانه . (جهانگیری از فرهنگ هندوشاه ) (غیاث اللغات ). نام بتخانه ٔ چین . (آنندراج ). ارتنگ مانوی را نیز بتکده دانسته اند : بهیبت ار ز خبینانج تاختن نگرد شود ز زلزله ارتنگ مانوی ویران . سوزنی . شاید خبینانج همان جینانجکث مذکور در معجم البلدان و حدودالعالم باشد. ◄ گاه ارتنگ بر مانی اطلاق کنند : با کلک تو چون قلم زندارتنگ چه ساده نگارگر که ارتنگ است . شرف شفروه (جهانگیری ).
ارتنگ . [ اَ ت َ ] (اِ) صفحه و تخته ٔ نقاشان . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ نگارخانه (مطلق ). (آنندراج ). ◄ دکان . ◄ کتب خانه . (آنندراج ). ◄ چادری که در او همه نقشها بود یعنی علم خانه . (مؤید الفضلاء از زبان گویا). ◄ قبه ٔ ارتنگ ؛ در این بیت ظاهراً مراد آسمانست که مزین بکواکب است : باز گوید کور نی این سنگ بود یا مگر از قبه ٔ ارتنگ بود. مولوی .
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه