ارتطام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارتطام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) انبوهی کردن چیزی بر کسی . (منتهی الارب ). ازدحام . ارتکام . برهم نشستن . (زوزنی ). ◄ در کاری افتادن که نتوان از آن بیرون شد. (منتهی الارب ). در کاری دشخوار گرفتار شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ در گِل افتادن . (منتهی الارب ). در گل ماندن . ◄ در گل افکندن چیزیرا. (غیاث اللغات ). ◄ بازداشتن پلیدی را. (منتهی الارب ). ◄ فرورفتن در زمین سخت، چنانکه پای اسپ : فارتطمت بسراقة فرسه ؛ پای اسب او فرورفت بزمین سخت .