ادیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- بافرهنگ، دانشمند.<BR>۲- دانای علم و ادب.<BR>۳- معلم، مربی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ) [ ع. ] (ص.) ۱- بافرهنگ، دانشمند. ۲- دانای علم و ادب. ۳- معلم، مربی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادیب . [ اَ ] (ع ص ) زیرک . ◄ نگاهدارنده ٔ حدّ هر چیز. ◄ فرهنگ ور. بافرهنگ . (مهذب الاسماء) . فرهنگی . دانشمند. هنرمند. خداوند ادب . ادب دارنده . دانای علوم ادب . سخن دان : این بوسهل مردی امامزاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارت در طبع وی مؤکد شده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٥). آنکو عمید رفت ز خانه آنکو ادیب رفت بمکتب . مسعودسعد. ملاحظه ٔ ادب بسیار کردی که مردی سخت فاضل و ادیب بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٣). بوبکر هم فاضل و ادیب و نیکو خط و مدتی بدیوان ما بماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٤). بومنصور فاضل و ادیب و نیکو خط بود. (تاریخ بیهقی ص ٢٧٤). آهسته و ادیب و فاضل و معاملت دان بود. (تاریخ بیهقی ص ٣٨٢). ◄ آموزنده ٔ ادب . فرهنگ آموز. ادب آموز. (نصاب ) : تا چنان شد که ادیب خویش راکه ویرا بسالمی گفتندی امیرمسعود گفت ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٦). گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب . مولوی . ◄ دبیر. ◄ رسم دان : جرعه بر خاک همی ریزیم از جام شراب جرعه بر خاک همی ریزند مردان ادیب . منوچهری . ج، اُدَباء. ♦ ادیب شدن ؛ اَدابة. (تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ طیفی واژهدان
اهل کتاب، اهل ادب، اهل قلم سردبیر، ادیتور، ویراستار، مصحح، غلطگیر، نمونهخوان، ویرایش کتابشناس، کتابدوست، کتابخوان، کتابخوانده کتابدار کتابفروش، ناشر، انتشاراتی شاعر، مؤلف، نویسنده فیلسوف، مفسر، منتقد، زبانشناس
واژگان فارسی سره واژهدان
ادبشناس، ادبدان
ادبمند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه