ادهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادهم . [اَ هََ ] (اِخ ) ابن عمرو. رجوع به عقدالفرید چ محمدسعید العریان ج ٣، و رجوع به فهرست همین جلد شود.
ادهم . [ اَ هََ ] (ع ص، اِ) سیاه . (منتهی الارب ). تیره گون : غره ٔ بامداد بر صفحه ٔ ادهم ظلام پیدا گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١). رو سفید از قوت بلغم بود باشد از سودا که روی ادهم بود. مولوی . ◄ آثار نو. (منتهی الارب ). ◄ آثار کهنه و پوسیده . (منتهی الارب ). ◄ رنگی از رنگهای اسپ .بور. ◄ شتر یا اسپ خاکسترگون که سیاهی آن بر سپیدی غالب باشد. (منتهی الارب ). ◄ اسب سیاه . (مهذب الاسماء). ◄ ستور سیاه رنگ .اسبی سیاه بش و دنبال سرخ : ستام شب را جسری کنم بطرف سرشک چو زیر زین کشد او پشت باره ٔ ادهم . مسعودسعد. چگونه ادهمی آن ادهمی که من زبرش چنان نشستم چون برفراز دیوان جم . سنائی . تا خورشید پیاده بیند خورشید دگر فراز ادهم . خاقانی . ◄ بند. (منتهی الارب ). قید. بند چوبین که بر پای نهند. (مهذب الاسماء). کند. کنده . بند آهن . اکثر اهل لغت بمطلق بند تفسیر کرده و ظاهر آنست که مخصوص به آهن باشد. (آنندراج ). بند آهنی که در پای مجرمان اندازند. (غیاث ). ◄ لیل ٌ ادهم ؛ شبی سیاه . مؤنث : دَهْماء. ج، اداهم .
ادهم . [ اَ هََ ] (اِخ )شاعری ایرانی از مردم کاشان . وی اکثر عمر خویش به بغداد گذرانیده است و صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید بتاریخ وفات وی دست نیافتم . از اشعار اوست : کس را نبینم روز غم جزسایه در پهلوی خود آنهم چو بینم سوی او گرداند از من روی خود.