ادم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادم . [ اَ دَ ] (اِخ ) ناحیه ای نزدیک هجر از سرزمین بحرین . ◄ موضعی نزدیک ذی قار و هامرز آنجا بقتل رسید. (معجم البلدان ). ◄ بقول نصر موضعی است نزدیک عمق و یاقوت گوید گمان میکنم که کوهی است . (معجم البلدان ). ◄ ناحیه ای از عمان . شهری بعمان . (دمشقی ). از نواحی عمان شمالی مجاور شِملیل و آن ناحیه ٔ دیگریست از عمان نزدیک بحر. (معجم البلدان ). ◄ اولین منزل از واسط در راه حجاج و آن چشمه ایست . ◄ از قراء یمن و از اعمال صنعاء است . (معجم البلدان ).
ادم . [ اُ ] (ع اِ) نانخورش . خورش . قاتق . صبغ. هرچه اصلاح طعام کند چون سرکه و نمک و امثال آن . اِدام . ج، آدام .
ادم . [ اُ ] (ع ص، اِ) ج ِ آدَم . گندم گونان . ◄ ج ِ اَدمانة.