اخگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ گَ) (اِ.) پارة آتش، شراره، جرقه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ گَ) (اِ.) پاره آتش، شراره، جرقه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اخگر. [ اَ گ َ ] (اِ) آتش بود که چون آب زنی انگشت شود. (نسخه ای از اسدی ). آتش پاره بود. (نسخه ای از اسدی ). هیزم آتش گرفته بود و چون آب زنند زگال شود. (نسخه ای از اسدی ) (صحاح الفرس ). انگشت سوزان و افروخته . (مؤید الفضلاء). زغال افروخته . سکار. بجال . خرده آتش . جمر. جمره . شرار. شراره . آتشیزه . اثیر: خنبوص ؛ اخگر که از قدّاحه و مروه برجهد. کیل ؛ اخگر که از آتش زنه پراکنده شود. (منتهی الارب ) : برافروز آذری اکنون که تیغش بگذرد از بون فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر. دقیقی . ای سپندی منشین خیز سپند آر سپند تا ترا سازم از این چشم گرامی مجمر ور بدست تو کنون اخگر افروخته نیست ز آتش هیبت آن شه بفروزان اخگر. فرخی . راست گفتی سپهر کانون گشت واختران اندر آن میان اخگر. فرخی . سیم زراندود گردد هرچه زو گیرد فروغ زرّ سیم اندود گردد هرچه زو اخگر شود. فرخی . سیاه انگشت چون روز جدائی میان آتشی چون داغ هجران سیاه اخگر میان آتش سرخ چو چشم دردمند از دور تابان . غضایری رازی . اخگر هم آتش است ولیکن نه چون چراغ سوزن هم آهن است ولیکن نه چون تبر. عسجدی . شقایقهای عشق انگیز پیشاپیش طاوسان (؟) بسان قطره های قیر باریده بر اخگرها. منوچهری . دل اوست انگشت و کین شه آتش ز انگشت و آتش چه زاید جز اخگر. قطران . گاهی بزمینی که دراو آب چو مرمر گاهی بجهانی که در او خاک چو اخگر. ناصرخسرو. از در مشرق آتش افروزد سوی هر روزن اخگر اندازد. خاقانی . ◄ کنایه از ماده ٔ عشق و عاشقی .(برهان ). ♦ اخگر تفته ؛ آتشی را گویند که سوخته و اخگر شده باشد. (شعوری ) : هواش آتش و اخگر تفته بوم گیاهش همه زهر و باد سموم . (از شعوری ). ♦ اخگر در پیرهن کردن ؛ بی آرام و بیقرار کردن . (غیاث اللغات ). ♦ اخگر کشته ؛ انگشت .
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه