اخماس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اخماس . [ اِ ] (ع مص ) پنج شدن . ◄ خداوند شتران خمس شدن . ◄ پنجم بآب آمدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در بیت ذیل سنائی این صورت آمده است و مکسور یا مفتوح بودن همزه ٔ آن نیز معلوم نیست ظاهراً از اصطلاحات تجوید یا نقطه و شکل است : به اخماس و به اعشار و به ادغام و امالت کی ترا رهبر بود قرآن بسوی سِرّ یزدانی . سنائی .
اخماس . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ خُمس . پنج یک ها. ♦ اخماس غنائم ؛ خمسها که از غنائم دهند. ♦ اخماس معادن ؛ خمسی که بصدقه از حاصل معادن دهند. ◄ هما فی بُرْدَة اخماس ؛ نزدیک یکدیگر و مجتمع و با هم دوستند، یا فعل هر دو یک است که از آن با هم متشابه میشوند گویا در یک جامه اند. ◄ یضرب اخماساً لاسداس ؛ میکوشد در مکر و فریب، در حق کسی گویند که مقصودش غیراظهار وی بود، لان ّ الرجل اذا اراد سفراً بعیداً عود اِبِله اَن تشرب خِمساً سِدساًو ضرب بمعنی بین ؛ ای یظهر اخماساً لاجل اسداس ؛ أی رَقی اِبله ُ من الخمس الی السدس . ◄ (اِخ ) اخماس بصره پنج است : اول عالیه، دوم بکربن وائل، سوم بنی تمیم، چهارم عبدالقیس، پنجم ازد و کنده . ♦ رُؤس اخماس ؛ رؤسای قبایل مذکوره . (مفاتیح ).