اخطار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خطر؛ بلاها، سختیها.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خطر؛ بلاها، سختیها.
( اِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) در خطر افکندن. ۲- ابلاغ و اعلام کردن. ۳- (اِ.) آگهی، اعلام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اخطار. [ اِ ] (ع مص ) در خطر افکندن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). خود را در تهلکه انداختن . ◄ یاد دهانیدن کسی را بعد فراموشی .یاد آوردن امری کسی را بعد فراموشی . ◄ بدل گذرانیدن چیزی . بدل بگذرانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بلند قدر و منزلت گردانیدن کسی را: اخطره اﷲ. ◄ خود را گرد گردانیدن برای حریف، پس برآمدن برای جنگ با وی . ◄ گرو بستن . ◄ اخطار مال ؛ مال را بگرو در میان نهادن . ◄ اخطار فلان فلان را؛ هم قدر و هم منزلت کسی گردیدن . ◄ اخطار کردن ؛ اعلام کردن .
اخطار.[ اَ ] (ع اِ) ج ِ خِطر. ◄ ج ِ خَطَر. بلاها. تهلکه ها. امور عظیمه : در اخطار نفس خویش در مقاحم حتوف و اعتراض شهادت در ملاحم حروب و معارض اسنه و سیوف بسلامت برآمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آندو گفتندش نصیحت در سمر که مکن ز اخطار خود را بیخبر. مولوی . باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم . مولوی . بر عزم مصر باصفهان رفتم و از آنجا بر راه آذربیجان بعد از اخطاری که مشاهده کردم . (جهانگشای جوینی ).
مترادف و متضاد واژهدان
آگهی، اخطاریه، هشدار ابلاغ، یادآوری
فرهنگ طیفی واژهدان
آگاهی، خبر، عبرت هشدار، تحذیر، توجه، هشیاری، خاطرنشان، تذکر، گوشزد، توبیخ اخطاریه، اعلام، اطلاع، گزارش، التیماتوم، دستور نصیحت، پند، اندرز، مشورت انتقاد، بازداشتن، اعتراض وجدان اعلام خطر، آژیر، علامت خطر غیبگویی، علامت، اذان ساعت شماطهدار، ساعت زنگدار، آلارم، شیپورحاضرباش، شیپور بیدارباش، نهیب آیینه عبرت عبر، عبرت گرفتن، اطلاع یافتن کارت زرد، کارت قرمز
مواظب باشید، باش، مواظب باش، مراقبت کن، مواظبت کن، آهای، الامان، نگاه کن
واژگان فارسی سره واژهدان
یاد آوری، هشیاری، هشدار، گوشزد، زنهار، ری یادآو، آگاهانیدن