اخضر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اخضر. [ اَ ض َ ] (اِخ ) منزلی است قرب تبوک، بین آن و وادی القری، پیامبر (ص ) آنگاه که به تبوک میرفت نزول فرمود و بدانجا مسجدی بوده است مصلی نبی (ص ). (معجم البلدان ). ◄ اَخضر تُربة؛ وادیست که در آن سیلهائی که از سراة فرودآیند جمع شود. (معجم البلدان ). ◄ و گویند آبگیریست که طول آن سه و عرض وی یکروزه راه است . ◄ و گویند اخضر و اخضرین موضعی است بالجزیره نمربن قاسط را. ◄ و مواضع بسیار عربیه و عجمیه بنام اخضر خوانده شده است . (معجم البلدان ). ◄ بستانی گوید: اخضر، هوارسی است به اقصی مغرب افریقیه واقع در١٤ درجه و ٤٤ دقیقه ٔ عرض شمالی و آنرا فرناند پرتقالی بسال ٨٤٩ هَ . ق . کشف کرد و در مسافت ٥٠٠ هزارگزی مغرب آن، بین ١٣ درجه و ١٧ دقیقه عرض شمالی و ٢٤ درجه و ٢٧ دقیقه ٔ طول غربی موقع جزائر رأس الاخضر و جزیرةالملح و جز آنهاست و سکنه ٔ این جزیره ٨٠٠٠٠ تن و آن مختص پرتقالیانست و کادا بسال ٨٦١ هَ . ق . آنرا کشف کرده است . (ضمیمه ٔ معجم البلدان ). ◄ کوهی است بطائف . (منتهی الارب ). ◄ در الجزایر در ایالت وهران نام کوهی و نام ولایتی است و در نزدیکی بن غازی نیز نام کوهی است . (قاموس الاعلام ترکی ).
اخضر. [ اَ ض َ ] (ع ص ) سبز. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) : الذی جعل لکم من الشجر الأخضر ناراً. (قرآن ٨٠/٣٦). باطل کند شبهای او تابنده روز انورش ناچیز گردد پیر و زرد آن نوبهار اخضرش . ناصرخسرو. ◄ کبود. نیلگون . آبی : چرخ اخضر. گنبد اخضر : بنده را چون دید مدحی بس بلند از شرف بر گنبد اخضر کشید. مسعودسعد. چون دریای اخضر اﷲ اکبر زدند و در سر کفار افتادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ سبزه . (مؤید الفضلاء). ◄ سیاه . (از اضداد است ). ♦ فرس اخضر ؛ اسب تیره رنگ . دیزه . (السامی ). اسب دیزه . چاروای دیزه . ◄ آدمیی گندم گون . ج، خُضر. ◄ آب صافی . (مهذب الاسماء). ◄ نوعی از انواع لعل . (الجماهر بیرونی ص ٨٦). ◄ اخضر اَطْحَل ؛ سبزی زردفام . (مهذب الاسماء). ◄ اخضر اورق ؛ اسبی خاکستری گون . (مهذب الاسماء). ◄ اخضرُ ناضِر؛ سبزی سبز. (مهذب الاسماء). نیک سبز.
اخضر. [ اَ ض َ ] (اِخ ) ابن سحیط ابوحمزه . تابعی است .