احوال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احوال . [ اَح ْ ] (ع اِ) ج ِ حَول و حال و حویل .
احوال . [ اِح ْ ] (ع اِ) ج ِ حال . چیزها که آدمی بر آن است . حالات . اوضاع . حالات و کیفیات مزاج بیماری و تندرستی . ◄ امور و اعمال و کردار و کار و بار. ◄ سرگذشت و سرانجام . حوادث . ماجراها. کیفیات : بشد فاش احوال شاه جهان به پیش مهان و به پیش کهان . فردوسی . خداوند را احوالی که آنجاست مقررتر است . (تاریخ بیهقی ). آثار و اخبار و احوالش آن است که در مقامات محمودی و در این تاریخ بیامد. (تاریخ بیهقی ). و ماجری من احواله . (تاریخ بیهقی ). این مرد احوال و عادات امیرمحمود نیک دریافته بود. (تاریخ بیهقی ). چنانکه پیدا آمد در این نزدیک از احوال این پادشاه . (تاریخ بیهقی ). پدر امیر ماضی ... احوال مصالح ملک با وی گفتی . (تاریخ بیهقی ). بحضرت خلافت ... نامه ها نبشته گشت که این احوال و فرمانها خواسته آمد در هر بابی . (تاریخ بیهقی ). سلطان مسعود... گفت :... ما در این هفته حرکت خواهیم کرد بر جانب بلخ تا آنچه نهادنی است با خانان ترکستان نهاده آید و احوال آن جانب را مطالعه کنیم . (تاریخ بیهقی ).برادر علی منگیتراک و فقیه بوبکر حصیری که دررسیدندبهرات احوال را بتمامی شرح کردند. (تاریخ بیهقی ). بدان وقت شغل دیوان رسالت من می داشتم و آن احوال نیز شرح کنم بتمامی بجای خویش . (تاریخ بیهقی ). از احوال این فرزند چیزی بر وی پوشیده نماندی . (تاریخ بیهقی ). احوال او بکام دل دوستدار شد کایام تو بکام دل دوستدار باد. مسعودسعد. ای عزیزی که در همه احوال جان من دوستیت خوار نداشت . مسعودسعد احوال جهان باد گیر باد وین قصه ز من یاد گیر یاد. مسعودسعد. چنانکه تمامی احوال او از روز ولادت تااین ساعت ... در آن بیاید. (کلیله و دمنه ). و اگر شمه ای از احوال او درج کرده شود دراز گردد. (کلیله و دمنه ). و در عموم احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسد. (کلیله و دمنه ). [ دمنه ] گفت : اگر قربتی یابم ... از تقبیح احوال و افعال وی [ شیر ] بپرهیزم . (کلیله و دمنه ). اگر محول حال جهانیان نه قضاست چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست . انوری . بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد. حافظ. ♦ احوال کسی گرفتن ؛ استفسار احوال او کردن : تو خود ای آفت دلها چه بگوئیم بگو روز محشر اگر احوال دل ما گیرند. ؟ ◄ ج ِ حَول . سالها. ◄ گشت های چیزها. انقلابات . ♦ احوال دهر؛ گردشهای روزگار. ◄ پیرامون : و هو احواله ؛ او پیرامون آن است . ◄ اوقات که تو در آن هستی . احوال بجای مفرد نیز آرند. (غیاث اللغات ). فارسیان احوال را که صیغه ٔ جمع عربی است مفرد اعتبار کنند و همچنین آمال بجای مفرد یعنی امل استعمال نمایند : ای کرده حال خود عیان از صورت احوالها آئینه دار هستیت تعبیرها در حالها. تأثیر (آنندراج ). و آن را به احوالات جمع بندند.
احوال . [ اِح ْ ] (ع مص ) احال اﷲ الحول َ؛ تمام کرد خدا سال را. ◄ مسلمان شدن . ◄ محال گفتن . ◄ خداوند شتران نازاینده گردیدن با گشن یافتن . ◄ بحال دیگر شدن . ◄ بجای دیگر شدن . احوال حول ؛ گشتن سال بر... رسیدن سال را. یکساله شدن . ◄ احوال شی ٔ؛ سال گشت شدن چیز. بحال دیگر یا بجای دیگر گشتن چیز. سالی برآمدن بر چیزی . (تاج المصادر). ◄ احوال بمکانی ؛ یکسال در آنجا مقیم ماندن . یکسال بر جائی مقام کردن . (تاج المصادر). ◄ برات دادن . حواله کردن . ◄ احوال بر کسی ؛ ضعیف شمردن او. ◄ احوال ماء؛ ریختن آب بر... ◄ احوال بسوط؛ پیش آمدن بر کسی بتازیانه . ◄ احوال لیل ؛ ریختن تاریکی شب بر زمین . ◄ احوال بر ظهر دابه ؛ برجستن بر پشت اسب و برنشستن . ◄ احوال صبی ؛ یکساله شدن کودک . ◄ احوال دار؛ گذشتن سالها بر خانه و سرای . ◄ احوال ناقه ؛ آبستن شدن ناقه بعد ازگشن دادن . ◄ احوال عَین ؛ کاج و لوچ و حولا گردانیدن چشم . کژچشم کردن . (تاج المصادر بیهقی ).