فرهنگ لغت

احمقی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

احمقی . [ اَ م َ ] (حامص ) حالت و کیفیت و چگونگی احمق . گولی : هرکرا احمقی بود بتمام خلق گویند مغز خر خورده ست ور چنین است مجد قزوینی مغز تنها نه، مغز و سر خورده ست در سرش مغز نیست پنداری مغز او را خری دگر خورده ست . کمال اسماعیل . ♦ احمقی نمودن ؛ تحمق . ارقاع . تملغ.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی احمقی | فرهنگ لغت