احقاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ ) [ ع. ] (مص م.) مطالبة حق کردن ؛ به حق حکم کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ ) [ ع. ] (مص م.) مطالبه حق کردن ؛ به حق حکم کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احقاق . [ اِ ] (ع مص ) بر حق بداشتن . (تاج المصادر). بحقیقت بدانستن . (تاج المصادر). درست دانستن و یقین کردن امری را. (منتهی الارب ). ◄ بسه سال کامل رسیدن بَکره و حقه گردیدن . ◄ حق گفتن . (منتهی الارب ). ◄ احقاق رَمیة؛ کشتن شکار را. ◄ غلبه کردن کسی را بحق . ◄ واجب کردن چیزی را. (منتهی الارب ). واجب بکردن . (تاج المصادر). درست و راست کردن چیزی . ◄ احقاق حذَر کسی ؛ کردن آنچه را که او از آن حذَر داشت . ◄ نزدیک کسی شدن . (تاج المصادر). ◄ فربه شدن اشتر. (تاج المصادر). ◄ غلبه . پیروزی . ◄ اثبات . احکام . تصحیح . ♦ احقاق حق ؛ رسانیدن حق بمستحق . حکم به محق بودن او کردن .
احقاق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ حُقّه .
واژگان فارسی سره واژهدان
دادگری، دادرسی