احشام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احشام . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ حَشم . نوکران و خدمتکاران . (غیاث ). احشام مرد؛ حَشم او : بفرمود تا بر نقیض نخست یکی نامه املا نمودند چُست که آن تیره گردی که چون شام بود نه گردسپه گرد احشام بود. هاتفی .
احشام . [اِ ] (ع مص ) تشویر دادن . شرمنده گردانیدن . خجل کردن . ◄ شنوانیدن مکروهی را. ◄ آزار کردن . ◄ بخشم آوردن . (تاج المصادر).
احشام . [ اَ ] (اِخ ) دهی است بمسافتی اندک در مشرق گاوبندی به جنوب لارستان .