فرهنگ لغت

احتکام

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

احتکام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) احتکام بر؛ حکم کردن بکسی در کاری . (منتهی الارب ). حکم کردن بر کسی . (تاج المصادر). ◄ حاکم گردیدن . (منتهی الارب ). ◄ بهم بحاکم شدن . (منتهی الارب ). ترافع. محاکمه . تحاکم . بنزدیک حاکم شدن . بحاکم شدن . (تاج المصادر). ◄ حَکَم پذیرفتن . حاکم کردن .

معنی احتکام | فرهنگ لغت