اجرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اجرا. [ اَ ] (ع اِ) بهرِ. برای ِ: فعلت ُ ذلک من اَجراک َ؛ کردم این کار را ازبهر تو. (منتهی الارب ).
اجرا. [ اِ ] (از ع، اِ) اِجْراء. اجری . جری . راتبه . وظیفه . مرسوم . ادرار. و امروز جیره گویند. (حواشی چهارمقاله ص ٤). و از آن راتبه و مستمری جنسی خواهند مقابل مواجب، که معنی راتبه و مستمری نقدی دهد و آن جنس بوده بر خلاف جامگی که نقد بوده است : پس مسلمه هر مردی را که بنشاند اندر آن شارستان روزی بداد و اجرا فرمود. (ترجمه ٔ بلعمی ). سالی در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم ... و از اجرا و جامگی یک من و یک دینار نیافتم . (چهارمقاله ). یکی شقیق را گفت مردمان ملامت میکنند ترا و میگویند از دسترنج مردمان نان میخورد بیا تا من ترا اجرا کنم . (تذکرةالاولیاء عطار). ♦ اجرا کردن ؛ چون حساب خرج را مجرا دهند و صحیح کنند گویند اجرا کردند، چنانچه قاضی چون سجل کند گویند امضا کرد. ♦ اجرا نهادن ؛ جرایت .
اجرا. [ اَ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از جریان . روان تر: اَجرا من السیل تحت اللیل .
مترادف و متضاد واژهدان
ادا، ارتکاب، اعمال، انجام، ایفا بهجریانانداختن، بهکاربستن
فرهنگ طیفی واژهدان
انجام، نیل، ادا، ایفا، اقامه، ارتکاب، وصال، راه اندازی، فیصله، حلوفصل کنش، حرکت، کار انجامشده، فعل ایفای تعهدات، ادای وظایف، اتمام، موفقیت اقدام، مبادرت اکران، بهصحنه آوردن، هنرنمایی، نمایش، اجرای کنسرت، نوازندگی، موسیقی
واژگان فارسی سره واژهدان
کارگزاری، کاربست، کار بستن، رویه، روانه، به کاربستن، بکارگیری، انجام دادن، انجام