اجباری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) خدمت نظام وظیفه، سربازی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) خدمت نظام وظیفه، سربازی.
فرهنگ طیفی واژهدان
اضطراری، ضروری، گریزناپذیر، ناچار تحمیلی، غیرارادی، الزامآور، جبری مسلط وادارکننده، پرت کننده
واژگان فارسی سره واژهدان
ناگزیری، ناگزیرانه، نادان، ناخواسته، ناچاری، زوری، به زور، بایسته، از روی ناچاری