اجازه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اجازه . [ اِ زَ ] (ع مص ) اِجازت . دستوری . اذن . رخصت . فرمان . بار. دستوری دادن . (منتهی الارب ). ◄ روا داشتن . (زوزنی ) (تاج المصادر): اجاز له . اجاز رأیه ؛ رواداشت رای او را. (منتهی الارب ). ◄ صله دادن . (وطواط) (زوزنی ). صله و عطا دادن : اجازه بکذا. (منتهی الارب ). ◄ اجاز علی اسمه ؛ اجازت داد بر نام او. ◄ اجاز له البیع؛ نافذ گردانیدبیع را برای او. ◄ اَجَزْت ُ علی الجریح ؛کشتم خسته را. ◄ اختلاف حرکت حرفی که متصل حرف روی است یا یک روی دال و دیگر رَوی طاء آوردن . ◄ مصراع دیگری را بنظم تمام کردن . ◄ بریدن مسافت . ◄ پس افکندن جای راو برفتن از وی . ◄ گذرانیدن کسی را از جای : اجاز الموضع و اجاز فلاناً الموضع. ◄ آب دادن ستور کشت را. (منتهی الارب ). آب دادن کسی را. (تاج المصادر). ◄ (اِ) کتیبه . تقریر. دیپلم . ◄ گواهی ای که در میان اهل سنت، عالمی بکسی دهد در روایت از او. ◄ گواهی ای که در میان امامیه، عالمی دهدبکسی که او صلاحیت فتوی دارد. ◄ مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: اجازة، مصدر اجاز و در لغت بریدن مسافت و پس افکندن جای بگذشتن از وی و گذرانیدن و اجازة دادن بر نام کسی و در شعر مصراع دیگری را تمام کردن و یکی را روی طاء و دیگری را روی دال آوردن باشد. کما فی الصراح . و حقیقت اجازه نزد محدثین اذن در روایت حدیث است خواه لفظی و خواه بطریق کتابت باشد. ارکان اجازه عبارت است از اجازه دهنده و اجازه داده شده ٔ به او، و تلفظ بصیغه ٔ اجازه . و قبول در اجازه شرط نباشد. بعضی گویند اجازه مأخوذ است از جوازالماء چنانچه گوئی استجزته فأجاز لی ؛ وقتی که دیگری تراسیراب کرده باشد. و اجازه نزد محدثان بر پنج قسم است : یکی اجازه ٔ شخص معین برای شخص معین، خواه یکی باشد، مانند اجزتک کتاب البخاری و یا بیشتر از یکی، مثل اجزت فلاناً جمیع ما اشتمل علیه فهرستی . دوم اجازه ٔ شخص معین برای شخص غیرمعین، مانند اجزتک مسموعاتی . واجازه ٔ صحیح اجازه ٔ روایت حدیث است بدین دو قسم و عمل به هر دو را واجب دانستن . سوم اجازه ٔ همگانی است، مانند اجزت للمسلمین . و خطیب اجازه ٔ عمومی را مطلقاجائز دانسته، اما قاضی ابوالطیب تخصیص داده است آن را به اشخاص موجود در حین اجازه . چهارم اجازه ٔ معدوم است، مانند اجزت لمن یولد و صحیح بطلان این قسم اجازه است هرچند هم بر موجود عطف کند، مثل اجزت لفلان و لمن یولد له . و بنابر اصح این نوع اجازه هم جائز است .پنجم اجازه ٔ مجاز است، مانند اجزت لک جمیع مجازاتی و این اجازه صحیح باشد. و از محسنات اجازه آن است که اجازه دهنده عالم باشد بدانچه اجازه دهد و اجازه داده شده از اهل علم باشد. و بر اجازه دهنده است که آنچه به زبان می آورد بقید کتابت نیز درآورد. پس اگر اکتفا کرد بر کتاب با صحت و درستی شروط اجازه آن نیز مقرون بصحت باشد، چنانچه در خلاصةالخلاصه ایراد کرده است . ♦ امثال : آمدن به ارادت، رفتن به اجازت ؛ درآمدن بخانه یا مجلس کسی بمیل شخص است و بیرون آمدن محتاج اجازه ٔ صاحبخانه است . ♦ اجازه خواستن ؛ دستوری طلبیدن . استجازه . (زوزنی ). دستوری خواستن برای رفتن : رسولان مبهوت و مدهوش در آرایش آن بزم و پیرایش آن مجلس بماندند و بوقت خویش اجازت خواستند... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تا باکنون نخواستم چیزی از تو اکنون اجازه میخواهم . سلمان ساوجی . ♦ اجازه دادن ؛ دستوری دادن . ماندن : اجازه ده ؛ بمان تا...: اجازت دهم تا هر کجا که خواهد رود. (کلیله و دمنه ). اگر اجازت دهی در مدافعت قوم سر دربازم و جان بذل کنم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). نمی دهند اجازت مرا بسیر و سفر نسیم باد مصلّی و آب رکن آباد. حافظ. ♦ اجازه داشتن ؛ اجازه یافتن . دستوری داشتن و دستوری یافتن : گر داشتی اجازت غیبت ز پادشاه ور یافتی اجازت رحلت ز شهریار. عبدالواسعجبلی . ♦ اجازه کردن ؛ تصویب کردن . اباحه کردن . ♦ اجازه گرفتن ؛ دستوری گرفتن : اگرچه خوش نبود سیر بوستان تنها گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها. صائب .