اتحاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اتحاد. [ اِت ْ ت ِ ] (ع مص ) یکی شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). یگانگی داشتن . یگانگی کردن : گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد گفت تا این حد ندارم اتحاد. مولوی . یک رنگی . ◄ یگانگی . ◄ یکدلی . یک جهتی . ◄ موافقت . وفق . توافق . ◄ اجتماع . وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ مزاوجت . زواج . ♦ اتحاد، اتحادالاثنین ؛ اتحاد آدمی با عقل فعال (اصطلاح فلسفه ). ♦ اتحادالأصابع ؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت (اصطلاح طب ). ♦ به اتحاد آراء ؛ به اتفاق آراء. ترکیب های دیگر: ♦ اتحاد جوهر (اصطلاح فلسفه ) . اتحاد رباطی (اصطلاح طب ). اتحاد زمان (اصطلاح فلسفه ). اتحاد شکل (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه ). اتحاد غضروفی (اصطلاح طب ). اتحاد ماهیت (اصطلاح فلسفه ).