اتحاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) یکی شدن، یگانگی کردن.<BR>۲- (اِمص.) سازگاری، توافق.<BR>۳- اجتماع، وحدت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِّ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) یکی شدن، یگانگی کردن. ۲- (اِمص.) سازگاری، توافق. ۳- اجتماع، وحدت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اتحاد. [ اِت ْ ت ِ ] (ع مص ) یکی شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). یگانگی داشتن . یگانگی کردن : گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد گفت تا این حد ندارم اتحاد. مولوی . یک رنگی . ◄ یگانگی . ◄ یکدلی . یک جهتی . ◄ موافقت . وفق . توافق . ◄ اجتماع . وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ مزاوجت . زواج . ♦ اتحاد، اتحادالاثنین ؛ اتحاد آدمی با عقل فعال (اصطلاح فلسفه ). ♦ اتحادالأصابع ؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت (اصطلاح طب ). ♦ به اتحاد آراء ؛ به اتفاق آراء. ترکیب های دیگر: ♦ اتحاد جوهر (اصطلاح فلسفه ) . اتحاد رباطی (اصطلاح طب ). اتحاد زمان (اصطلاح فلسفه ). اتحاد شکل (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه ). اتحاد غضروفی (اصطلاح طب ). اتحاد ماهیت (اصطلاح فلسفه ).
مترادف و متضاد واژهدان
ائتلاف، اتصال، اتفاق، پیوستگی، پیوند، توافق، وحدت، همبستگی، همدستی، همدلی، همراهی، یکدلی، یگانگی، (متضاد: اختلاف)
فرهنگ طیفی واژهدان
پیوستگی، بههم پیوستگی، اتصال، الحاق، پیوند، تقارب، همپوشی، مجاورت، تماس، لمس، اجتماع وابستگی، انسجام یکپارچگی، تراکم ائتلاف، تعاون، یگانگی، همکاری نقطه اتصال، محل واگرایی، محل گردهمآیی، کانون علقه، پیوند تهاتر برخورد
واژگان فارسی سره واژهدان
ساختگی
ساختگی، یگانگی، یکدلی، یکپارچگی، همبستگی، هماهنگی، پیوستگی