اتباع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اتباع . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ تابع. تبع. پس روان . پس روندگان . تابعین . پیروان : صندوق های شکاری برگشادند تا نان بخوردند و اتباع و غلامان وحاشیه همه بخوردند. (تاریخ بیهقی ). بخدمت پادشاه نبوده است و عادت و اخلاق ایشان پیش چشم نمی دارد که سروکار نبوده است او را با ایشان بلکه با اتباع ایشان بوده است . (تاریخ بیهقی ). ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد... از خدمت ایشان انتفاع نتواند گرفت . میان اتباع او [ شیر ] دو شگال بودند. (کلیله ودمنه ). و درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدّس مصطفی و اهل بیت و اصحاب و اتباع ... او باد. (کلیله ودمنه ). اتباع و عامه ٔ مردم را زبون گرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سباشتکین از ارتیاع اتباع ارسلان مکنت مقام و فرصت استجمام نیافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). وان امیران دگر اتباع تو کرد عیسی جمله را اشیاع تو. مولوی . مدت شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی راپناه . مولوی . ◄ ج ِ تبع. دست وپای ستور.
اتباع . [ اِ ] (ع مص ) پیروی کردن . از پی رفتن . از پی فراشدن . (تاج المصادر بیهقی ). پس روی کردن . در پی رفتن . از پس فراشدن . ◄ بازپس داشتن . در پی داشتن . ◄ دررسانیدن . (زوزنی ). ◄ واپس کردن . (زوزنی ). ◄ در پی فرستادن . ◄ رسیدن بکسی . دررسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). از پس دررسیدن . ◄ دو لفظ پی یکدیگر آوردن بر یک روی و لفظ ثانی تأکید معنی لفظ اول باشد، مانند حسن بسن، قبیح شقیح . ◄ برات دادن بر کسی . (منتهی الارب ). حواله کردن چیزی با کسی . (تاج المصادر بیهقی ).
اتباع . [ اِت ْ ت ِ ] (ع مص ) پس روی کردن . در پی رفتن و رسیدن بکسی . (منتهی الارب ). ◄ برات گرفتن . (منتهی الارب ). حواله گرفتن .