ابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابی . [ اَ ] (حرف اضافه، پیشوند) (از پهلوی اَوی ) بی . بلا. بدون : ابی دانشان بار تو کی کشند ابی دانشان دشمن دانشند. ابوشکور. ابی آنکه دیده ست پستان مام بخوی پدر بازگردد تمام . فردوسی . ابی او که اورنگ شاهی مباد بزرگی و بزم سپاهی مباد. فردوسی . ابی پر و پیکان یکی تیر کرد بدشت اندر آهنگ نخجیر کرد. فردوسی . ابی تو مبادا جهان یکزمان نه اورنگ شاهی وتاج کیان . فردوسی . ابی تیغ تو تاج روشن مباد چنین باد بی بت برهمن مباد. فردوسی . بدو گفت گشتاسب کی شهریار ابی تومبیناد کس روزگار. فردوسی . بزرگان پیاده پذیره شدند ابی کوس و توغ و تبیره شدند. فردوسی . بفرّ خداوند خورشید و ماه که چندان نمانم ورا دستگاه که برهم زند مژه زیر و زبر ابی تن بلشکر نمایمش سر. فردوسی . بفرمود [منیژه ] تا داروی هوش بر پرستنده آمیخت با نوش بر بدادند و چون خورد شد مرد [ بیژن ] مست ابی خویشتن سرش بنهاد پست . فردوسی . به نارفته در جامه گریان شدند ابی آتش از درد بریان شدند. فردوسی . بهشتم نشست از بر گاه شاه ابی یاره و گرز و زرین کلاه . فردوسی . ز گردان کسی را ابی نام تر بجنگ دلیران بی آرام تر. فردوسی . بیاورد چندان زر و خواسته ابی آنکه زو شاه بد خواسته . فردوسی . تو زین پندها هیچگونه مگرد چو خواهی که مانی ابی رنج و درد. فردوسی . جوان ارچه دانا بود باگهر ابی آزمایش نگیرد هنر. فردوسی . چو گردنده گردون بسربر بگشت شد از شاهیش سال بر سی وهشت ... ز خسرو بشد فر شاهنشهی ابی تاج ماند او بسان رهی . فردوسی . چو یزدان کسی را کند نیکبخت ابی کوشش او را رساند به تخت . فردوسی . زن و زاده در بند ترکان شوند ابی جنگ دل بر ز پیکان شوند. فردوسی . سپه پهلوانان ابی انجمن خرامند هردو بنزدیک من . فردوسی . سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نیاید بکار. فردوسی . شما شاد باشید و فرمان برید ابی رای او یک نفس مشمرید. فردوسی . مبادا که از لشکری یک سوار ابی ترک و بی جوشن کارزار... فردوسی . مرا دید گفت اینهمه غم چراست جهانی پر از کین ابی نم چراست ؟ فردوسی . نخورد ایچ می نیز شادی نکرد ابی بزم بنشست با باد سرد. فردوسی . وزین مرز پیوسته تا کوه قاف بخسرو سپارم ابی جنگ و لاف . فردوسی . همه زار با شاه گریان شدند ابی آتش از درد بریان شدند. فردوسی . بگیتی درون شاد و خرم بود برفتن ز دشمن ابی غم بود. فردوسی . بدان منگرکه سرهالم بکار خویش محتالم شبی تاری بدشت اندر ابی صلاب و فرکالم . طیان . خیال شعبده ٔ جادوان فرعون است تو گفتی آن سپهستی ابی کرانه و مر. عنصری . همیشه نام نیکو دوست دارد ابی حقی که باشد حق گزارد. (ویس و رامین ). اگر مردم اندک بدی گر بسی ابی باژ نگذشتی از وی کسی . اسدی . ابی زحمت نیابی تندرستی ابی محنت نیابی هیچ رستی . زراتشت بهرام . ابی حکم شرع آب خوردن خطاست و گر خون بفتوی بریزی رواست . سعدی . ♦ ابی شمار ؛ بی حساب .
ابی . [ اَ ] (ص نسبی ) (مرکب از اب، پدر + یای نسبت ) پدری . صُلبی . مقابل امی و بطنی . ♦ اخت ابی ؛ خواهر پدری . خواهر صلبی .
ابی . [ اَ ] (ع اسم + ضمیر) (مرکب از اب، پدر + یای متکلم وحده ) پدر من .