ابوسعید ابوالخیر | رباعیات | رباعی شماره ۴۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن دم که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده را به غم فرسودم میپنداشتم عاشق و معشوق دواند چون هر دو یکیست من خود احول بودم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن دم که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده را به غم فرسودم میپنداشتم عاشق و معشوق دواند چون هر دو یکیست من خود احول بودم