ابوبحر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابوبحر. [ اَ بو ب َ ] (ع اِ مرکب ) خرچنگ . سرطان . (المزهر). پنج پا. پنچ پایک .
ابوبحر. [ اَ بو ب َ ] (اِخ ) کنیت احنف ضحاک بن قیس بن معویةبن حصین بن عباده، مشهور بحلم . از اکابر تابعین . او زمان رسول صلوات اﷲعلیه را دریافت لکن بشرف صحبت نرسید و سید صلوات اﷲعلیه او را دعا کرده است و او متصف بعلم و حلم و عقل و دها بود و بالخاصه حلم او زبانزد و مثل است : بحلم ار چند مذکور است احنف هرکه حلمت را بداند زو غریب آید که وهم اندر خبر بندد. عبدالواسع جبلی . آن مهتر عالی محل رایش چو شمس اندر حمل در حلم چون احنف مثل در جود از حاتم بدل . عبدالواسع جبلی .