ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شیخ را صومعه در رهن شراب است امروز بر در میکده در چنگ ورباب است امروز آنکه در میکده دی منکر مینوشان شد در خرابات مغان مست و خراب است امروز از میای شیخ مرا توبه چه میفرمایی توبه موقوف که ایام شباب است امروز نرگس از غایت مستی سر ساغر دارد قدح لاله پر از باده ناب است امروز من چه خون کردهام ای خون منت در گردن چشم خون ریز تو در عین عتاب است امروز بنشین تا نفسی با تو بهم بنشینیم اخای عمر چه هنگام شتاب است امروز بس که دوش ابن حسام از غم عشقت بگریست مردم دیده او غرقه اب است امروز