ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زبس که میکند آن چشم فتنه بر من ناز به جان رسید دل از عشوههای آن طناز تطاول سر زلفس نمیتوانم گفت که کوتهست مرا عمر و قصه ایست ذراز سرشک پرده در من ز عین غمازی بدان رسید که بر رو فکند مارا راز چو دسترس نبود آستین کشیدن دوست بر استانه او روی ما و خاک نیاز دلم ز نرگش جادوی او حذر میکرد خبر نداشت ز افسون غمزه غماز خوش است یکدمه عیش ار زمانه دمساز است ولی زمانه به یکدم نمیشود دمساز ز روزگار شکایت نشاید ابن حسام «زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز»