ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود نام رخت برم همه عالم قمر شود با ابروی سیاه تو پیوستهام خیال تاکی خیال کج زسر ما بدر شود تیر خدنگ غمزهات از دل کند گذر گر نه فضای سینه مرو را سپر شود بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود شرح فراق یار نوشتن مجال نیست کز آب دیده صفحه طومارتر شود ما ره به اختیار به مقصد نمیبریم آری مگر عنایت او راهبر شود هر نیک و بد که بر سر ما میرود قضاست هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود ابن حسام چشم به بهبود روزگار مگشای و زان بترس کزین هم بتر شود بگذر ز سر که در ره عشاق اگر ترا کاری به سر شود هم از این رهگذر شود