ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مگر چو دردکشان جام بیریا بخشند زکاس لم یزلی جرعهای به ما بخشند قتیل عشق شوای جان که مر ترا روزی زنوش داروی نوشین لبان شفا بخشند دوای درد، طبیبان عشق میدانند ترا که درد نباشد کجا دوا بخشند کسی که سعی نماید به کعبه مقصود عجب نباشد اگر مر ورا صفا بخشند ایا دلا که اگر آزری طمع دارد که جرم او به جوانان پارسا بخشند امیدوار چنانم که جرم ابن حسام به گرد کوکبه شاه لافتی بخشند خطای این سر شوریده پریشان حال به جعد گیسوی مشکین مصطفی بخشند