ابریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابریق . [ اِ ] (معرب، اِ) معرب آبری (تاج العروس ) یا آبریز. ظرف سفالین برای شراب : ابریق می مرا شکستی ربّی برمن در عیش من ببستی ربّی . (منسوب به خیام ). ◄ آبدستان . (خلاص نطنزی ) (مهذب الاسماء). تاموره . ◄ کوزه ٔ آب . کوزه : پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی بیک ابریق آب . مولوی . ◄ آوند چرمین لوله دار که بدان وضو سازند. مطْهَره . ◄ ظرف سفالین با گوشه و دسته و لوله که بدان طهارت کنند. لولهین . ◄ آفتابه . مطْهَره ٔ فلزّین : روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه پای حصاری خفته که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت میرود بغارت رفت . (گلستان ). ◄ مشربه . ◄ گردن ِ عود. ◄ وزنی معادل دو من . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). ◄ شمشیر نیک تابان . شمشیر روشن تابنده . (مهذب الاسماء). شمشیر بسیار درخشنده . ◄ کمان درخشان . ◄ زن صاحب جمال تابان بدن . ج، اباریق .