آگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (ص.)<BR>۱- مطلع، باخبر.<BR>۲- واقف، عارف، هوشیار، بیدار.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (ص.) ۱- مطلع، باخبر. ۲- واقف، عارف، هوشیار، بیدار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آگاه . (ص ) آگه . مطلع. باخبر. مخبر. خبردار. مستحضر. ♦ آگاه بودن ؛ خبر داشتن . آگاهی داشتن : ز کوه سپند و ز پیل ژیان گمانم که آگاه بد پهلوان . فردوسی . گرازان گرازان نه آگاه از این که بیژن نهاده ست بر بور زین . فردوسی . بجائی که لشکرگه شاه بود که گستهم از آن لشکر آگاه بود همی بر سرانْشان فرود آمدی سپه را یکایک بهم برزدی . فردوسی . چنین داد پاسخ که این راه نیست کزین یافتن بیژن آگاه نیست . فردوسی . کیومرث زین خود کی آگاه بود که او را بدرگاه بدخواه بود. فردوسی . فرانک نه آگاه بد زین نهان که فرزند او شاه شد در جهان . فردوسی . چو هنگام برگشتن شاه [ ایرج ] بود پدر زآن سخن خود کی آگاه بود؟ فردوسی . آگاه نیستید که دین علم و طاعت است ای مردمان چه بود که علم از شما شده ست ؟ ناصرخسرو. ور نیستی آگاه از این بجویش زیرا که کنون بر سر دوراهی . ناصرخسرو. چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم از عشق من و ناز خود آگاه نه ای نوز. سوزنی . ♦ آگاه شدن ؛ خبر و آگاهی یافتن : چو آگاه شد زآن سخن مادرش به خاک اندر آمد سر و افسرش . فردوسی . چو آگاه شد زآن سخن هفت واد از ایشان بدل برنیامدْش یاد. فردوسی . چو آگاه شد زآن سخن شهریار همی داشت آن کار دشوار خوار. فردوسی . چو آگاه شد زآن سخن یزدگرد ز هر سو سپاه اندرآورد گرد. فردوسی . در عمر تنم بخوشدلی زیست آگاه نشد که عاشقی چیست . امیر حسینی سادات . بونصر دبیر خویش را نزدیک من ... فرستاد... که دستوری یافتم برفتن سوی خوارزم و فردا شب که آگاه شوند ما رفته باشیم . (تاریخ بیهقی ). چون نامه بعبداﷲ برسید و از حال آگاه شد آن مرد را بخواند. (تاریخ برامکه ). ♦ آگاه کردن ؛ مطلع، باخبر کردن . آگاهانیدن . اِخبار. خبر دادن . اِنباء. آگاهی دادن : یکی نامه [ کردیه ] سوی برادر بدرد نوشت و ز هر کارش آگاه کرد. فردوسی . همانا که برزوت آگاه کرد که تیره شبت نزد من راه کرد. فردوسی . پس آگاه کردند از آن کارزار پُس ِ شاه را فرخ اسفندیار. فردوسی . حاجب نوبتی را آگاه کردند درساعت نزدیک من آمد. (تاریخ بیهقی ). تو خداوند را از آمدن من آگاه گردان اگر راه باشد بفرماید تا پیش رَوَم . (تاریخ بیهقی ). بوالحسن آلتونتاش را آگاه کرد و بونصر مشکان نیز با دبیر آلتونتاش بگفت . (تاریخ بیهقی ). ما امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد خراسان و جمله ٔ مملکت پدر را بخواستیم . (تاریخ بیهقی ). هفتاد و اند تن را ببخارا آوردند... و نصر احمد را آگاه کردند. (تاریخ بیهقی ). ♦ آگاه گشتن ؛ آگاه گردیدن . خبر و آگاهی یافتن . انتباه . اصباح : از او پرهیز کن چون گشتی آگاه که جز فعل بد او را نیست کاری . ناصرخسرو. کرد مردی در آن میانه نگاه گشت از ابلهی ّ کور آگاه . سنائی . ♦ امثال : عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه . فرخی . ◄ واقف . خبیر. نبیه . عارف . بیدار. یقظ. هشیار. متیقظ. آگه : تو آگاهی از کار دین و هنر ز فرمان یزدان و رای پدر که بر گرد آن کوه یک راه بود وزآن راه گشتاسب آگاه بود. فردوسی . ای بدریای عقل کرده شناه وز بد و نیک روزگار آگاه . سنائی . هرکه او بیدارتر پردردتر هرکه او آگاه تر رخ زردتر. مولوی . اهل عالم به نان چو محتاجند پس به نزدیک آنکه آگاهیست ... چون گدا شاه نیز نانخواهیست . ابن یمین . ♦ آگاه باش ! ؛ اَلا! هان ! ◄ آگاه در کلمات مرکبه معانی گوناگون دهد، چنانکه دل آگاه به معنی روشن ضمیر و دژآگاه و بدآگاه به معنی جاهل مرکب و کارآگاه بمعنی بصیر و اهل خبرت و ناآگاه بی خبر و نادان آید : در این کارگه مرد هشیارجوی نه دنگ و دژآگاه و بسیارگوی . خسروانی . ز چیز کسان دست کوته کنی دژآگاه را بر، خوش آگه کنی . ابوشکور. ◄ (اِمص ) آگاهی، چنانکه تشنه به معنی تشنگی و گرسنه به معنی گرسنگی : چو این کرده شد چاره ٔ آب ساخت ز دریا برآورد و هامون نواخت بجوی و برود آب را راه کرد [ هوشنگ ] به فرّ کئی رنج کوتاه کرد چوآگاه مردم بر آن برفزود پراکندن تخم و کشت و درود بسیجید پس هر کسی نان خویش بورزید و بشناخت سامان خویش . فردوسی . چنان دان کزین بردش آگاه نیست بچون و چرا سوی او راه نیست . فردوسی . بدو گفت کای نورسیده شبان چه آگاه داری ز روز و شبان ؟ فردوسی . همی رفت و نبودش هیچ آگاه که ره در پیش او راه است یا چاه . (ویس و رامین ). آگه نیز به همین معنی آمده است . رجوع به آگه شود.
آگاه . (اِخ ) تخلص مولوی محمد باقر، از شعرای پارسی سرای هند. (١١٥٨-١٢٢٠ هَ .ق .). ◄ تخلص اردشیرمیرزا پسر عباس میرزا.
مترادف و متضاد واژهدان
آشنا، باخبر، بیدار، خبردار، خبره، خبیر، دانا، روشنضمیر، شناسا، عارف، متنبه، متوجه، مخبر، مسبوق، مستحضر، مطلع، ملتفت، نبیه، وارد، واقف، هوشیار (متضاد: ناآگاه)