آهک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهک . [ هََ ] (اِ) پخته و ریزیده شده ٔ سنگی مخصوص که برای محکم کردن بنا در ملاط و شفته و ساروج آمیزند. کلس . اَژه . نوره . جبصین . صاروج . اهک : فرمان کن تا آهک و زرنیخ بسایند بر روت براندای و برون آر همه رت . لبیبی . سنگ البرزرا کند آهک آتش آب پرور تیغش . خاقانی . زمین از ملاقات طوفان تیغش همان خاصیت یافت کز آب آهک . (از تاج المآثر). بدست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر. سعدی . ◄ نوره . واجبی . آهک نوره . حنازرد. جمش . ♦ آهک بادامچه ؛ آهک از جنس خوب از سنگهای کوچک . ♦ آهک زنده ؛ که تیزی و قوت آن نشده باشد. مکلس . ♦ آهک کردن ؛ سخت متلاشی و ازهم ریزیده کردن : بعض مارها چون بگزند مرد را آهک کنند. ♦ آهک کُشته ؛ مقابل مُکلس و آهک زنده . آهکی که قوّت و حدّت آن بمرور زمان یا مجاورت نم و رطوبت بشده است . ♦ سنگ آهک ؛ قرمَد. ♦ مثل آهک ؛ سخت متلاشی . سخت ازهم ریزیده .