آهون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهون . (اِ) رخنه و راه و مجرائی که زیر زمین کنند. نقب . سُمج . سُمجه : حور بهشتی گرش به بیند بی شک حفره زند تا زمین بیارد آهون . دقیقی . به آهون زدن در زمین با شتاب سبکتر روندی ز ماهی در آب . اسدی . بن باره سرتاسر آهون زدند نگون باره بر روی هامون زدند. اسدی . منگر سوی حرام و جز حق مشنو تا نبرد دزد سوی نقد تو آهون . ناصرخسرو. دانه مر این را بخوشه ها در خانه ست بیخ مر آن را بزیر خاک درآهون . ناصرخسرو. سر بفلک برکشیده بی خردی مردمی و سروری در آهون شد. ناصرخسرو. بر راه خلق سوی دگر عالم یکّی رباط یا یکی آهونی . ناصرخسرو. مردم بروز در چاهها و آهونها و کاریزهای کهن میگریختند. (راحةالصدور). ◄ دائره . زه . طوقه . حلقه : الحماره ؛ آنچه گردآهون حوض بنهند... و آن سنگ که صیاد گرد آهون جایگاه خویش بپای کند. (محمودبن عمر ربنجنی ). ◄ آبدان : مشرق بنور صبح سحرگاهان رخشان بسان طارم زریون است گوئی میان خیمه ٔ پیروزه پر زآب زعفران یکی آهون است . ناصرخسرو. ◄ کهف . غار. (برهان ). و در بعض فرهنگها معنی معدن نیز بکلمه داده اند.