آهنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهنجیدن . [ هََ دَ ] (مص )بیرون کردن . بدر آوردن . کشیدن . لنجیدن : گفت فردا نشتر آرم پیش تو خود بیاهنجم ستیم از ریش تو. رودکی . بگویم چه گوید چهارند یاران بیاهنجم از مغز تیره بخارش . ناصرخسرو. چونکه آن گه گه سرشک افشاند این دایم گهر چونکه گه گه آن بخار آهنجد این دایم روان . شرف شفروه . ◄ کندن . برکندن : باز کز دست تو پرّد نه شگفت ار بهوا بدو چنگال ز سیمرغ بیاهنجد بال . فرخی . خوب گفتن پیشه کن با هر کسی کاین برون آهنجد از دل بیخ کین . ناصرخسرو. ◄ برکردن . برکشیدن، چنانکه جامه را از تن : کمان بفکن از دست و ببر بیان بیاهنج و بگشای بند از میان . فردوسی . ◄ آختن . آهختن . آهیختن . سَل ّ. برکشیدن، چنانکه شمشیر و مانند آن . کشیدن . تشهیر : چون جام بکف گیری از زر بشود قدر چون تیغ برآهنجی از خون برود هین . فرخی . چون برآهنجی شمشیر و فروپوشی درع پشت و روی سپهی اصل و فروع ظفری . فرخی . کیست سلطان آنکه هست اندر نفاذ حکم او خنجرآهنجانْش بحری ناوک اندازان بَری . سنائی . ◄ جذب کردن : که گر سیر بر سنگ آهن ربای بمالی نیاهنجد آهن ز جای . اسدی . دل پرمهر برآهنجد از تن بسان سنگ مغناطیس آهن . (ویس و رامین ). ♦ درآهنجیدن ؛ درکشیدن، چنانکه گوشت را بسیخ : پس آنگه پیش ویرو کس فرستاد بخواند و کرد او را یک بیک یاد بفرمودش که خواهر را بفرهنج بشفشاهنگ فرهنگش درآهنج . (ویس و رامین ). و در فرهنگها معنی نوشیدن و پوشیدن و گستردن و انداختن و افکندن نیز بکلمه داده اند. و در معنی آن آمیختن نیز نوشته اند، و آن مصحف آهیختن است و نیز معنی فریس و چنبر و خلال در فرهنگها برای کلمه ٔ آهنج آمده است .