آه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صت.) کلمهای است که برای نشان دادن درد، رنج، اسف و اندوه به کار میبرند. آوه، آوخ، آخ و وای نیز گویند. ؛ ~ در بساط نداشتن کنایه از: از هر گونه امکان مالی محروم بودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صت.) کلمهای است که برای نشان دادن درد، رنج، اسف و اندوه به کار میبرند. آوه، آوخ، آخ و وای نیز گویند. ؛ ~ در بساط نداشتن کنایه از: از هر گونه امکان مالی محروم بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آه . (اِخ ) نام قریه ای بناحیه ٔ دماوند، و آبهای معدنی بسیار بدانجا هست .
آه . (صوت، اِ) آوازیست که برای نمودن درد و رنج و الم و اسف و تلهف و اندوه از سینه برآرند. آوَه . آوخ . وای . آخ . اَه . دردا. افسوس . ◄ باد. باد سرد. دم سرد : آه از این جور بد، زمانه ٔ شوم همه شادی ّ او غمان آمیغ. رودکی . چو بهرام گفت آه مردم، ز راه برفتند پویان به نزدیک شاه . فردوسی . بپیچید از آن پس یکی آه کرد ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد. فردوسی . از این کار دل تنگ شد شاه را همی هر زمان برکشید آه را. فردوسی . شغاد از پس زخم او آه کرد تهمتن بر او درد کوتاه کرد. فردوسی . یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه رها شدبزخم اندر، از شاه آه . فردوسی . نگه کرد افراسیاب آن بدید یکی آه سرد از جگر برکشید. فردوسی . ابا ناله و آه و با روی زرد به پیش فریدون شد آن نیکمرد. فردوسی . خروشیدن و ناله و آه بود بهر برزنی ماتم شاه بود. فردوسی . چو بشنید زوزن، دم اندرکشید یکی آه سرد از جگر برکشید. فردوسی . چو رستم به نزدیک توران رسید پشیمان شد آه از جگربرکشید. فردوسی . سیاوش چو رخسارایشان بدید ز دل باز آه دگر برکشید. فردوسی . مر آن درد را راه چاره ندید بسی آه سرد از جگر برکشید. فردوسی . بس اشک شکّرین که فروبارم از نیاز بس آه عنبرین که بعمدا برآورم لب را حنوط زآه معنبر کنم چنانک رخ را وضو ز اشک مصفا برآورم . خاقانی . شب نباشد که آه خاقانی فلک چنبری نمی شکند. خاقانی . گر بود در ماتمی صد نوحه گر آه صاحب درد را باشد اثر. عطار. تا ز تحسر مرا نباید گفتن آه که برگل نهاد یار بنفشه . رفیعالدین مرزبان فارسی . پیرزن نیم شب که آه کند روی هفت آسمان سیاه کند. اوحدی . آهی کن و زین جای بجه گرد برانگیز کخ کخ کن و برگرد و بدر، برپس ایزار. حقیقی صوفی (تحفةالاحباب اوبهی ). گفتمش پوشیده رخ مگذر به آه کاتبی گفت هرجا باد باشد شمع را پنهان کنند. کاتبی . و این کلمه میان فارس و عرب مشترک است . ♦ آه در بساط نداشتن ؛ هیچ نداشتن . بالتمام مفلس بودن . فاقد مال و دارائی بودن . ♦ آه در جگر نداشتن (نبودن کسی را) ؛ سخت فقیر و بی چیزبودن : آن پیرگشته را که نبد آه در جگر آروغ امتلا زند اکنون ز خوان شکر. کمال اسماعیل . ◄ دم . نفس .
آه . (ع پسوند) َاه . حرفی است که در آخر بعض کلمات درآید و حکایت از حسرت و تألم و استغاثه و توجعکند. و در این صورت در اول کلمه نیز «وا» درآرند: وادیناه . واحمزتاه . وامحمداه . وااسلاماه . واشریعتاه . واشنعتاه . وافضیحتاه . واحسرتاه . واقِلَّةَ صبراه . واویلاه . و بجای آه گاهی، آ (َا) نیز آید: واحسرتا، چنانکه بجای وا، یا: یاحسرة(تا) علی العباد، و در این کلمات الف را الف ندبه گویند و ها را علامت وقف شمارند.
مترادف و متضاد واژهدان
آوخ، افسوس، حیف، دریغا، وای دم، نفس مویه، ناله