آنجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آنجا. (اِ مرکب، ق مرکب ) از اسماء اشاره بجائی دور چون ثَم َّ و هنا و هنالک در زبان عرب : از آنجا به نزدیک مادر دوان بیامد چو خورشید روشن روان . فردوسی . چو آنجارسید آن گرانمایه شاه پذیره شدش پهلوان سپاه . فردوسی . هم آنجا بدش تاج و گنج و سپاه هم آنجا نگین و هم آنجا کلاه . فردوسی . یکی تخت جامه بفرمود شاه که آنجا بیارند پیش سپاه . فردوسی . بوعلی وی رابه تون فرستد چنانکه آنجا شهربند باشد. (تاریخ بیهقی ). ♦ آنجا که ؛ آن مقام . آن حال . حیث : بکن شیری آنجا که شیری سزد که از شهریاران دلیری سزد. فردوسی . آنجا که عقاب کندپر گردد مرغابی تیزپر نخواهد شد. عمادی شهریاری .