آنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آنان . (ضمیر) ج ِ آن . آن کسان . ایشان . اوشان . آنها : همه تفاخر آنان بجود و دانش بود همه تفاخر اینان بغاشیه ست و جناغ . منجیک . آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای ّ و درخواب شدند. خیام . نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاک الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند. سعدی . شراب لعل کش و روی مه جبینان بین خلاف مذهب آنان جمال اینان بین . حافظ. آنانکه خاک را بنظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ٔ چشمی بما کنند؟ حافظ.